پی ام اپلود
کد خبر : 218 تاریخ انتشار : شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ - ۷:۵۵ چاپ صفحه

داستان کاملا واقعی

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:   دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف …

داستان کاملا واقعی

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:   دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی20   کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهوماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت

.اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!پشمم ریخت.داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد  هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدمیه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.نمیتونستم حتی جیغ بکشمماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدمکه بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومدرفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود

دسته بندی : سرگرمی
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاهتان را بنویسید
محمد در تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۸ گفته : پاسخ دهید

عالی

ناشناس در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ گفته : پاسخ دهید

من که اول ترسیدم 😰😰

ابی در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ گفته : پاسخ دهید

خیلی ترسو بودیاااا

eli در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۹۶ گفته : پاسخ دهید

داشتم به خودم میگفتم دروغ بوده که آخرشو خوندم خخخخخخخخخخخخخخخخخخ خیلی باحال بود

زیبا در تاریخ ۹ مهر ۱۳۹۵ گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود .خوشم اومد ولی کاش یکم بیشتربود

مجتبی در تاریخ ۵ مرداد ۱۳۹۵ گفته : پاسخ دهید

واسه مردم بخصوص دخترا دام پهن نکن
عالم محضر خداست

مریم بانو در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۳۹۵ گفته : پاسخ دهید

هههههههههههه. جالب بود. اما یه داستان سرکاری بود . بعدشم من قبلا خونده بودمش یه جای دیگه. اما یادم نیست کجا بود.
برام حرفای دوستان دیگه جالبه که میگن ترسیدن و سکته کردن و …. . خیلی جالبین بخدا.

MOH@MM@D در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

دمت گرم داش کلی حال کردم????

مهری در تاریخ ۲۳ آذر ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

خییییییییییییییییییییلی مسخره بود

مریم در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

عالی بود اما معلوم بود که ک… شعر است. جمله اول جهت روحیه بود که بازم بنویسی جمله دوم اینکه مغرور نشی از نوشتن.

mina در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

بد نبود ولی ب واقعیت نمی خورد همش خیالبافیهههههههههههه

اوینا در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود من اول فکر کردم تررررررررسناکه اما اخرش مردم از خنده

مهناز در تاریخ ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

دقیقا منم تارا خخخخخخخ /عجب داستانی بود …….

تارا در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۴ گفته : پاسخ دهید

خوب بوووووووود…من ک جای اون بودم سکترو ..زده بودم……………….ولی خودمونیما گفتم الان دو نفر ت ماشین در حال……………….ن خخخخخخ