کد خبر : 218 تاریخ انتشار : جمعه 19 اردیبهشت 1399 - 2:29

داستان کاملا واقعی

داستان کاملا واقعی این داستان کاملا واقعی رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و …

داستان کاملا واقعی

داستان کاملا واقعی

این داستان کاملا واقعی رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی20 کیلومتر از جاده دور شده بودم
که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم،
سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
پشمم ریخت.
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد  هنوز خودم
رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدمیه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشمماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

داستان کاملا واقعی

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدمکه بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومدرفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد،
تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود

دسته بندی : سرگرمی بازدید 20,257 بار
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
دیدگاهتان را بنویسید
bita در تاریخ 21 مرداد 1399 گفته : پاسخ دهید

من کع فک کردم کع داستان سک30 یع

علیرضا در تاریخ 20 تیر 1399 گفته : پاسخ دهید

الکی بود

ناشناس در تاریخ 18 تیر 1399 گفته : پاسخ دهید

عالی بود

حمید در تاریخ 10 خرداد 1399 گفته : پاسخ دهید

بنام خدا. زرشک

ناشناس در تاریخ 10 خرداد 1399 گفته : پاسخ دهید

زرشک

جواد در تاریخ 30 اردیبهشت 1399 گفته : پاسخ دهید

بابا جمع کنین این مسخره بازیارو

ناشناس در تاریخ 19 اردیبهشت 1399 گفته : پاسخ دهید

پس باباش که تو ماشین بود رفت کجا؟؟؟؟😉😉😊😊😂😂

ناشناس در تاریخ 10 خرداد 1399 گفته : پاسخ دهید

یادش رفت بگه باباش افتاد پائین از ماشین

ناشناس در تاریخ 24 دی 1398 گفته : پاسخ دهید

داشتم میگفتم دورغه

محمد در تاریخ 20 تیر 1398 گفته : پاسخ دهید

عالی

ناشناس در تاریخ 31 اردیبهشت 1398 گفته : پاسخ دهید

من که اول ترسیدم 😰😰

ابی در تاریخ 29 بهمن 1396 گفته : پاسخ دهید

خیلی ترسو بودیاااا

eli در تاریخ 19 دی 1396 گفته : پاسخ دهید

داشتم به خودم میگفتم دروغ بوده که آخرشو خوندم خخخخخخخخخخخخخخخخخخ خیلی باحال بود

زیبا در تاریخ 9 مهر 1395 گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود .خوشم اومد ولی کاش یکم بیشتربود

مجتبی در تاریخ 5 مرداد 1395 گفته : پاسخ دهید

واسه مردم بخصوص دخترا دام پهن نکن
عالم محضر خداست

مریم بانو در تاریخ 22 فروردین 1395 گفته : پاسخ دهید

هههههههههههه. جالب بود. اما یه داستان سرکاری بود . بعدشم من قبلا خونده بودمش یه جای دیگه. اما یادم نیست کجا بود.
برام حرفای دوستان دیگه جالبه که میگن ترسیدن و سکته کردن و …. . خیلی جالبین بخدا.

MOH@MM@D در تاریخ 20 بهمن 1394 گفته : پاسخ دهید

دمت گرم داش کلی حال کردم????

مهری در تاریخ 23 آذر 1394 گفته : پاسخ دهید

خییییییییییییییییییییلی مسخره بود

مریم در تاریخ 25 آبان 1394 گفته : پاسخ دهید

عالی بود اما معلوم بود که ک… شعر است. جمله اول جهت روحیه بود که بازم بنویسی جمله دوم اینکه مغرور نشی از نوشتن.

mina در تاریخ 25 شهریور 1394 گفته : پاسخ دهید

بد نبود ولی ب واقعیت نمی خورد همش خیالبافیهههههههههههه

اوینا در تاریخ 13 شهریور 1394 گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود من اول فکر کردم تررررررررسناکه اما اخرش مردم از خنده

مهناز در تاریخ 18 مرداد 1394 گفته : پاسخ دهید

دقیقا منم تارا خخخخخخخ /عجب داستانی بود …….

تارا در تاریخ 6 مرداد 1394 گفته : پاسخ دهید

خوب بوووووووود…من ک جای اون بودم سکترو ..زده بودم……………….ولی خودمونیما گفتم الان دو نفر ت ماشین در حال……………….ن خخخخخخ

مسعود در تاریخ 17 تیر 1394 گفته : پاسخ دهید

اینجا جای نظر دادنه؟؟ یا جای چت کردن باهم؟؟؟؟؟؟؟
عجججججببببب
ما ایرانی ها!

نازنین زینب در تاریخ 12 تیر 1394 گفته : پاسخ دهید

میدونسم تهش به اینجاختم میشه قبلا ی همچین چیزی خونده بودم…….

سایه در تاریخ 12 تیر 1394 گفته : پاسخ دهید

خوب بودولی قبلاخونده بودمش کجانمیدونم

HOSEIN در تاریخ 9 تیر 1394 گفته : پاسخ دهید

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!!!

مهدیه.f در تاریخ 8 تیر 1394 گفته : پاسخ دهید

بابا من فک کردم داستان ترسناکه اخرشو ک خوندم مردم از خنده خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ساحل در تاریخ 19 فروردین 1394 گفته : پاسخ دهید

خخخخخخخ انقد خندیدم قش کردم خیلی قشنگ بود ممنون

azita در تاریخ 10 اسفند 1393 گفته : پاسخ دهید

بامزه بود من حال کردم

masoud در تاریخ 10 اسفند 1393 گفته : پاسخ دهید

سلام . تشکر از متن باحالت دمت گرم ایول داری.خیلی حال کردم

ترنم در تاریخ 27 بهمن 1393 گفته : پاسخ دهید

عالییییییییییییییییییییییییییییییی بود خیلی ممنون واقعا محشر بود

نازنین زهرا در تاریخ 13 دی 1393 گفته : پاسخ دهید

من بیشتر به این نظرا خندم گرفته که همه یبار سکته رو زدن.

نازنین زهرا در تاریخ 13 دی 1393 گفته : پاسخ دهید

جالب بود ولی صددرصد ماشین بطرف جاده میرفته نه به دره ایشون در از ترس نفهمیدن چیشده

نفیسه در تاریخ 30 آذر 1393 گفته : پاسخ دهید

خیلی جالب بود…

ناشناس در تاریخ 25 تیر 1399 گفته : پاسخ دهید

salam

مهرداد در تاریخ 30 آبان 1393 گفته : پاسخ دهید

مهسا خانوم نترس .من بدترشو دیدم : ی صدایی شنیدم که هی میگفت بچمو بگیر … بچمو بگیر .. رفتم سمت باف .. ی بچه کوچک که دست و پاش ÷شمالو بود ..تا رفتم بسمتش برم نجاتش بدم سگ ÷رید و بچه را برد … وقتی برا بابام تعریف کردم گفت اون اجنه بوده .. اگه بچشو نجات میدادی نونت تو روغن بود

ناشناس در تاریخ 26 شهریور 1399 گفته : پاسخ دهید

واقعا راست میگی من که خیلی ترسیدم

وازلین در تاریخ 30 آبان 1393 گفته : پاسخ دهید

ناراحت نباش خواب بدی نیست . شاید سرتو جا …..گذاشتی جیگر

sahar در تاریخ 28 آبان 1393 گفته : پاسخ دهید

thanks………………..it was so awesome

فرزانه در تاریخ 26 آبان 1393 گفته : پاسخ دهید

عالی بود من ک اولش داشتم سکته را میزدم ازبس ترسیده بودم.دمت گرم عالی بود

مهسا در تاریخ 1 آبان 1393 گفته : پاسخ دهید

واییییییییییی داشتم سکته رو میزدما ولی خدارو شکر نزدم(-:

وحيد در تاریخ 1 مهر 1393 گفته : پاسخ دهید

به قول ما دمت گ______رم بابا. به اینایی که هی فاز منفی میدن بگو خداوکیلی یه داستان بنویسین تا ببینیم چه گلی به سر میزنین. ها ها

ما دوتا دوست در تاریخ 27 شهریور 1393 گفته : پاسخ دهید

کلی ترسیدیم خدا وکیلی من که داشتم خراب کاری میکردم….خدایییییی دمت گرم….بعدش از خنده دل درد گرفتیم….مر30

Saeid در تاریخ 13 تیر 1393 گفته : پاسخ دهید

عالی بود کوتاه ولی جذاب

سارا در تاریخ 31 خرداد 1393 گفته : پاسخ دهید

واقعا جدی بوووووووووووووووووووووود؟

mig miiiig در تاریخ 26 خرداد 1393 گفته : پاسخ دهید

ینیا من واقعا موندم چی بگم خداوکیلی……….

حدیث در تاریخ 24 اردیبهشت 1393 گفته : پاسخ دهید

داستانت خو ب بود وقتی داشتم میخوندم یاد بچگیام افتادم که مامان بزرگم واسم داستان ترسناک تعریف میکرد ولی به تهش که رسیدم ترسم ریخت از اینجور داستانا خوشم میاد

علی ی در تاریخ 12 فروردین 1393 گفته : پاسخ دهید

اول ترسیدم بعد یه لبخند زدم

مهدی در تاریخ 6 فروردین 1393 گفته : پاسخ دهید

خوب بود متشکرم و اینکه بازم ازاین داستانها بنویس

ملینا در تاریخ 24 اسفند 1392 گفته : پاسخ دهید

بابااولشو تپش قلب گرفته بودما…ولی خوش گذشت….خ خ خ خ خ خ خ

ملینا در تاریخ 24 اسفند 1392 گفته : پاسخ دهید

بابااولشو تپش قلب گرفته بودما…ولی خوش گذشت

رادمهر در تاریخ 25 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود تنها تو خونه نشسته بودم ساعت1:30داشتم سکته رو میزدم ولی آخرش اینجوری شد کلی خندیدم

Mehran در تاریخ 9 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

یعنی اینقدرتونفهمیدی،ولی اگه من بودم درجاسکته زده بودم…..

تکاور در تاریخ 26 دی 1392 گفته : پاسخ دهید

خوب مینویسی ممنون

علی شاه در تاریخ 23 دی 1392 گفته : پاسخ دهید

من تو خونه باغمون تنها نشسته بودم اینو خوندم تا زمانی که ممد نیومده بود تو قهوه خونه داشتم سکته میکردم .ولی سوپرایز باحالی بود

علی در تاریخ 3 دی 1392 گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود مطلبت کاری کرد که من تنهایی کلی بخندم

طناز در تاریخ 29 آذر 1392 گفته : پاسخ دهید

اصلا چی شد؟خب که چی؟اول که نظرا رو خوندم گفتن حالا چی هست اما اخرش خیلی خنده دار بود البته حرف سعید(هم نظر) خنده دار تر بود

ويدا در تاریخ 19 آذر 1392 گفته : پاسخ دهید

دمت گرم ناناس عالی بود خیلی حال کردم جیگرتو بااین مطالبت موچ بابای

وحيد در تاریخ 1 مهر 1393 گفته : پاسخ دهید

ویدا سلام . منم موچ بای. راستی کیو باید موچ کنیم نگفتیا.

General در تاریخ 30 آبان 1392 گفته : پاسخ دهید

خوب بود و هر کس که میگه بد بوده میخواد با نظر خودش جلب توجه کنه…
اگه بازم از این سوپرایز ها داشتی خوش حال میشیم بشنویم.

یعقوب در تاریخ 26 آبان 1392 گفته : پاسخ دهید

خیلی باحالی

فاطیما در تاریخ 15 آبان 1392 گفته : پاسخ دهید

ali bood khoshman amad:))))

مهدي در تاریخ 13 مهر 1392 گفته : پاسخ دهید

بد نبود اما کوتاه بود

حامد تبریزی در تاریخ 24 شهریور 1392 گفته : پاسخ دهید

سلام واقعا عالی بود
اولین باره که داستان کوتاه به این جذابی خوندم

mahyar kia در تاریخ 19 شهریور 1392 گفته : پاسخ دهید

eyval khosheman amad khof boda

تtoohid در تاریخ 14 شهریور 1392 گفته : پاسخ دهید

عالی بود
میشه گفت یه داستان بی عیب و نقص اما کوتاه!

mahak در تاریخ 11 شهریور 1392 گفته : پاسخ دهید

خداییش خوب بود.ساعت سه نصف شب داشتم میخوندم کم مونده بود سکته روبزنم که ممد داخل قهوه خونه شد وکلی خندیدم.

شرمین در تاریخ 3 شهریور 1392 گفته : پاسخ دهید

آخه کجاش عالی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی هم مسخره بود! یه مشت اراجیف تحویل ادم میدن!!!!!!!!!اگه قصه شنگول و منگول و تعریف میکرد بنظرم بهتر بود.

پریسا در تاریخ 24 آذر 1392 گفته : پاسخ دهید

رو رو برم اگه توبلدی بذار والا

ریما در تاریخ 13 دی 1393 گفته : پاسخ دهید

بانظرتون موافقم ولی خداییش خیلی خندیدم من نمیدونم کجای این تاثیر گذار بود همچینم اولش قسم میخورد

محسن در تاریخ 26 مرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

خوب نبود

حسین در تاریخ 25 مرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

هم نظر مهدیه خانوم هسم ی سوال ازت داشتم مهدیه شیرازی هسی‏?‏

امی حسین در تاریخ 8 مرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه

سعید اح در تاریخ 20 تیر 1392 گفته : پاسخ دهید

اولش خیلی ترسیدم
تا اینکه ممد از در قهوه خونه اومد تو ….
با حال بود.

رها در تاریخ 1 تیر 1392 گفته : پاسخ دهید

توپ بود

Ali2 در تاریخ 9 فروردین 1393 گفته : پاسخ دهید

جوووووون

مهدی در تاریخ 19 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

دمت گرم …..خیلی باحال بود

baran در تاریخ 19 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

یلی خیلی جالب بودمرسی ازقصه باحالتون خیلی خنده داربود واقعا

امید در تاریخ 19 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

خوب بود باحال بود میلاد رضا باران مهدیه بیتا حمید کیمیا بیتا شیما سحر

رضا در تاریخ 17 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

نمیدونم چی بگم هنوز توش موندم خوب بود.برا یه لحظه هم که شده بود منو یه تکان داد.ولی باحال بود داشی

رضا در تاریخ 17 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

نمیدونم چی بگم هنوز توش موندم خوب بود.برا یه لحظه هم که شده بود منو یه تکان داد

مهدیه در تاریخ 12 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

kheyliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bahal bood .me30

Bita در تاریخ 8 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

عالی بود واقعا عالی تا به حال چنین چیزی نخونده بودم مرسییییییییییییییی

حمید در تاریخ 8 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

عالی بود برا چند لحظه هم که شده بود منو از تو فکر در آورد.ممنون

کیمیا در تاریخ 6 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

جالب بود ولی الکی هیجان انگیزش کرده بودن

shima در تاریخ 31 اردیبهشت 1392 گفته : پاسخ دهید

خیلی باحال بود واقعا جالب بود، ممنون از مطلب زیباتون

sahar در تاریخ 29 اردیبهشت 1392 گفته : پاسخ دهید

خوب بود هاااااااا امام عجیب بودش امام درهرحال ممنون

میلاد در تاریخ 5 بهمن 1391 گفته : پاسخ دهید

بی نظیر بود.

زهرا در تاریخ 1 بهمن 1391 گفته : پاسخ دهید

خیلی خوب بود جنبه ی طنزم داشت من که باور نمیکنم واقعی باشه اخه واقعا عالی بود

سعید در تاریخ 7 فروردین 1392 گفته : پاسخ دهید

من جیگرتو رو بخورم با نظرت

لیلا در تاریخ 12 خرداد 1392 گفته : پاسخ دهید

هرجااسم سعیدمیبینم دلم میلرزه میگم نکنه همون پسر شیرازیه باشه

Mig miiiiiiiig در تاریخ 26 خرداد 1393 گفته :

شک نکن که خودشه

حسین در تاریخ 21 تیر 1393 گفته :

جالب بود و باحال

طناز در تاریخ 29 آذر 1392 گفته : پاسخ دهید

میگم داستان ناجور اثر گذاشته نه؟

اصغر در تاریخ 14 اسفند 1392 گفته : پاسخ دهید

ای دنیا
خبی

خورشید در تاریخ 3 آذر 1396 گفته : پاسخ دهید

خوووب بود

css.php