داستانک جالب آرامش کودکانه
دختر کوچکی با پدرش از روی پل چوبی می گذشتند که با طناب به دو سر رودخانه متصل بود. پدر کمی می ترسید، برای همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا توی رودخونه نیفتی.» دختر گفت: «نه بابا، شما دست منو بگیر.» پدر که گیج شده بود، با تعجب پرسید: «چه فرقی می کنه؟ » دخترک جواب داد: «اگه من دست شما رو بگیرم و اتفاقی واسه من بیفته، ممکنه دست شما رو ول کنم اما اگه شما دست منو بگیرین، مطمئن هستم هر اتفاقی هم که بیفته، شما دست منو هیچ وقت ول نمی کنین.»
دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند
