کد خبر : 231921 تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۷

حکایت های گلستان سعدی: باب سوم، حکایت 19 – بخل نگون بخت

ثروتمندى پولدوست بقدرى بخیل و دست تنگ بود که مانند حاتم طائى که به کرم معروف است، او به بخل معروف بود، ظاهرى آراسته به مال دنیا داشت ولى در باطن گدا صفت بود، تا آنجا که نان را به بهاى جان عوض نمى کرد و به گربه ابوهریره (گربه …

حکایت های گلستان سعدی: باب سوم، حکایت 19 – بخل نگون بخت

ثروتمندى پولدوست بقدرى بخیل و دست تنگ بود که مانند حاتم طائى که به کرم معروف است، او به بخل معروف بود، ظاهرى آراسته به مال دنیا داشت ولى در باطن گدا صفت بود، تا آنجا که نان را به بهاى جان عوض نمى کرد و به گربه ابوهریره (گربه معروف ابوهریره یکى از اصحاب پیامبر) لقمه نانى نمى داد و استخوانى نزد سگ اصحاب کهف نمى انداخت، هیچ کس خانه او را ندیده بود و کنار سفره اش ننشسته بود.

درویش بجز بوى طعامش نشنیدى (1)

مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدى

او در مسیر مسافرتى بسوى مصر، سوار بر کشتى در دریاى مدیترانه حرکت مى کرد و آن چنان مغرور بود که همچو فرعون در پوست غرور نمى گنجید، دریا توفانى شد، او همچون فرعون که هنگام غرق شدن دم از ایمان به خدا مى زد (2) به یاد خدا افتاد و خدا خدا مى کرد، و دست به دعا برداشته و از خدا در خواست نجات مى نمود.(3)

با طبع ملولت چه کند هر که نسازد؟(4)

شرطه همه وقتى نبود لایق کشتى(5)

دست تضرع چه سود بنده محتاج را؟

وقت دعا بر خدای، وقت کرم در بغل

(آرى حالتى ثابت نداشت، هنگام خطر از خدا مى زد و هنگام رفع خطر غافل مى ماند و بینوایان از ثروت او بى بهره مى ماندند.)

از زر و سیم، راحتى برسان

خویشتن هم تمتعى برگیر(6)

وآنگه این خانه کز تو خواهد ماند

خشتى از سیم و خشتى از زرگیر(7)

او به مصر رسید، در مصر داراى بستگان فقیر و تهیدست بود، او در مصر مرد و همه اموالش به آن تهیدستان رسید، بطورى که آنها ثروتمند شدند، پس از مرگ او، لباسهاى پاره و وصله دار خود را بیرون آورده و لباسهاى فاخر و گرانبها پوشیدند. در همان مدتی که از مرگ آن ثروتمند می گذشت، یکى از آن تهیدستان که به او نیز ارثی رسیده بود و ثروتمند گشته بود را دیدم بر اسب چابکى سوار شده و نوکرى پشت سرش عبور مى کند.

وه که گر مرده باز گردیدى

به میان قبیله و پیوند

رد میراث، سخت تر بودى

وارثان را ز مرگ خویشاوند (8)

بخاطر سابقه آشنایى که بین من و آن سوار بود، آستین او را گرفتم و گفتم.

بخور، این نیک سیرت سره مرد

کان نگونبخت گرد کرد و نخورد(9)

1- درویش: فقیر

2- اشاره به آیه ۹۱ سوره یونس

3- اشاره به آیه ۶۶ سوره عنکبوت

4- طبع ملول: خوى ناسازگارى و پریشان

5- شرطه: باد موافق

6- تمتعى: بهره اى

7- یعنى آنگاه که ناگزیر جهان را ترک مى کنى و اموالت به دست ورثه مى رسد، چنین پندار که خشتى از نقره و خشتى از طلا گذاشته اى، ولى چه سود؟ براى نهادن چه سنگى و چه زر؟

8- یعنى: در شگفتم که اگر آن ثروتمند بخیل در گذشته، به میان قبیله و فامیل خود باز مى گشت، رد کردن ارث او به او، براى وارثها، از مرگ او دشوارتر بود.

9- یعنى: اى پاکنهاد و نیکمرد بخور، که آن بدبخت انباشت و نخورد.

پینوشت: کتاب آقای «محمد محمدی اشتهاردی»

به این پست امتیاز دهید
دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 617 بار
دیدگاهتان را بنویسید

css.php