کد خبر : 227720 تاریخ انتشار : سه شنبه 18 آبان 1395 - 16:18

حکایت های گلستان سعدی: باب دوم، حکایت 30 – پارسا یعنى وارسته از دلبستگى به دنیا

پادشاهى دچار حادثه خطیرى شد. نذر کرد که اگر در آن حادثه پیروز و موفق گردد، مبلغى پول به پارسایان بدهد. او به مراد رسید و کام دلش بر آمد. وقت آن رسید که به نذرش وفا کند، کیسه پولى را به یکى از غلامان داد تا آن را در …

حکایت های گلستان سعدی: باب دوم، حکایت 30 – پارسا یعنى وارسته از دلبستگى به دنیا

پادشاهى دچار حادثه خطیرى شد. نذر کرد که اگر در آن حادثه پیروز و موفق گردد، مبلغى پول به پارسایان بدهد. او به مراد رسید و کام دلش بر آمد. وقت آن رسید که به نذرش وفا کند، کیسه پولى را به یکى از غلامان داد تا آن را در تامین مخارج زندگى پارسایان به مصرف برساند.

آن غلام که خردمندى هوشیار بود هر روز به جستجو براى یافتن زاهد مى پرداخت و شب نزد شاه آمده و کیسه پول را نزدش مى نهاد و مى گفت: هرچه جستجو کردم زاهد و پارسایى نیافتم.

شاه گفت: این چه حرفى است که مى زنى، طبق اطاعى که دارم چهارصد زاهد و پارسا در کشور وجود دارد.

غلام هوشیار گفت: اعلیحضرتا! آنکه پارسا است، پول ما را نمى پذیرد، و آن کس که مى پذیرد پارسا نیست.

شاه خندید و به همنشینانش گفت: به همان اندازه که من به پارسایان حق پرست ارادت دارم، این غلام گستاخ با آنها دشمنى دارد، ولى حق با غلام است.

(آن کس که در بند پول است زاهد نیست)

زاهد که درم گرفت و دینار

زاهدتر از او یکى به دست آر

پینوشت: کتاب آقای «محمد محمدی اشتهاردی»

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 310 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php