کد خبر : 213626 تاریخ انتشار : شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵ - ۷:۱۰

قصه کودکانه سارا کوچولو

قصه کودکانه سارا کوچولو سارا کوچولو بر خلاف دخترای کوچولوی دیگه که عروسک دوست دارند و باهاش بازی می کنندزیاد دوست نداشت و خوشش نمی امد وقتی مامان و باباش یا دیگران برای سارا کوچولو عروسک می خریدند زیاد خوشحال نمی شد. یک روز که سارا کوچولو ومادرش رفته بودند …

قصه کودکانه سارا کوچولو

قصه کودکانه سارا کوچولو

سارا کوچولو بر خلاف دخترای کوچولوی دیگه که عروسک دوست دارند و باهاش بازی می کنندزیاد دوست نداشت و خوشش نمی امد وقتی مامان و باباش یا دیگران برای سارا کوچولو عروسک می خریدند زیاد خوشحال نمی شد.

یک روز که سارا کوچولو ومادرش رفته بودند بیرون و داشتند می امدند خونه سارا کوچولو پشت ویترین یک مغازه بزرگ یه ماشین کوچولو وخیلی خوشگل می بینه و خیلی دوست داشت اون ماشین مال اون می شد اما می دونست که اگر به مادرش بگه اونو براش نمی خره و فقط به مادرش نشون داد.

یک روز که پدر سارا کوچولو خونه بود وبا هم توی سالن نشسته بودند پدر سارا کوچولو به سارا جون گفت می خوام برات یک عروسک بخرم اما سارا جون گفت که من عروسک نمی خوام من ماشینی رو می خوام که توی اون مغازه بزرگه پدرش یه ذره خندید و گفت تو دختری وباید عروسک بازی کنی دختر گلم ماشین بازی برای پسرهاست دختر گلم سارا دیگر حرفی نمی زنه و می ره توی اتاقش تا بازی کنه.

بعد از چند وقت که تولد سارا کوچولو شده بود مادرسارا کوچولو که می دونست سارا جون ماشینی که توی اون مغازه بزرگ دیده می خواد و دوسش داره برای سارا کوچولو میخره و در روز تولدش که یک جشن کوچک برای سارا کوچولو گرفته بودند کادوشو بهش می ده سارا کوچولو به اندازه ی خوشحال شده بود که مادرش چنان بغل کرد که نمی خواست از بغلش در بیاد.

سارا کوچولو بعد از گرفتن ماشین کوچولو ی خوشگلی که می خواست طاقت نداشت که صبرکنه تا باهاش بازی کنه وسریع رفت تا با ماشین کوچولوش بازی کنه.

سارا کوچولو از فردای اون روز دیگه با عروسک هاش بازی نمی کرد فقط با ماشین کوچولوش بازی می کرد پدر و مادر سارا کوچولو و دیگران دیگه براش عروسک نمی خریدند و براش ماشین و چیزهای که سارا کوچولو دوست داشت می خریدند.

3.9/5 - (30 امتیاز)
دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 9,116 بار
دیدگاهتان را بنویسید

css.php