کد خبر : 213550 تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۷

شاهنامه خوانی: داستان چهل و ششم، خشم کسری از بوذرجمهر

شاهنامه خوانی: داستان چهل و ششم، خشم کسری از بوذرجمهر روزی کسری برای شکار با بوذرجمهر و همراهان راهی مرغزار شد و در میانه راه برای استراحت توقف کرد و به همراه یکی از خوب‌رویان استراحت نمود. همیشه بر بازوی شاه بازوبندی پرگهر قرار داشت که در آن هنگام بازوبند …

شاهنامه خوانی: داستان چهل و ششم، خشم کسری از بوذرجمهر

شاهنامه خوانی: داستان چهل و ششم، خشم کسری از بوذرجمهر

روزی کسری برای شکار با بوذرجمهر و همراهان راهی مرغزار شد و در میانه راه برای استراحت توقف کرد و به همراه یکی از خوب‌رویان استراحت نمود. همیشه بر بازوی شاه بازوبندی پرگهر قرار داشت که در آن هنگام بازوبند از دستش افتاد. کلاغی پرید و گوهرهای بازوبند را خورد و رفت. بوذرجمهر صحنه را دید و از ناراحتی لب به دندان گزید. وقتی شاه بیدار شد و بازوبند را ندید، فکر کرد که بوذرجمهر در خواب بازوبند را برداشته است. بوذرجمهر از شاه رنجید اما چیزی نگفت. وقتی به قصر رسید شاه دستور داد که او را در قصرش زندانی کنند. بوذرجمهر فامیلی دلیر و جوان داشت که خدمتگزار شاه بود.روزی از او پرسید: شاه با تو چگونه است؟ وی گفت: امروز آن‌چنان نگاهی به من کرد که فکر کردم روزگارم سرآمده است و هنگام آب ریختن بر دستش به من درشتی کرد.بوذرجمهر گفت: این بار متعادل آب بریز نه سریع و نه آرام. خدمتگزار شاه چنین کرد.شاه پرسید: چه کسی این را به تو یاد داد؟ او گفت: بوذرجمهر. شاه گفت: برو و به او بگو چرا آبروی خود را بردی؟ خدمتگزار نزد بوذرجمهر آمد و پیام شاه را داد. بوذرجمهر گفت: جای من از جای شاه خیلی بهتر است. وقتی خدمتگزار جواب برای شاه برد، او خشمگین شد و دستور داد که بوذرجمهر را در چاه تاریک به بند کشند. روزی دیگر بازهم شاه از خدمتگزار حال بوذرجمهر را پرسید و او هم نزد بوذرجمهر رفت و حالش را جویا شد. پاسخ داد:روزگار من آسان‌تر از روزگار شاه است. فرستاده پاسخ را به نزد شاه برد. شاه عصبانی شد و دستور داد تا او را در تنوری تنگ و پر از پیکان و میخ قرار دهند.چندی بعد شاه دوباره گفت: حالا ببین حالش چطور است؟ بوذرجمهر پاسخ داد: روزم بهتر از روز نوشیروان است. شاه دستور داد دژخیم را به سراغش بفرستند و بگویند اگر لجبازی کنی به این دژخیم دستور می‌دهم تو را از گردش روزگار راحت کند. بوذرجمهر گفت: نیک و بد بالاخره به پایان می‌رسد چه با گنج و تخت باشی چه با رنج و سختی، بالاخره باید از این جهان رفت. از سختی دل کندن راحت است و تاجداران باید بتوانند از این جهان دل بکنند. فرستادگان پاسخ را برای شاه بردند. شاه از بد روزگار ترسید و دستور داد تا او را به کاخش ببرند. زمانی گذشت و بوذرجمهر حالش بدتر شد و بیناییش را از دست داد.

چو با رنج گنجش برابر نبود

بفرسود از آن درد و از غم بسود

روزی قیصر نامه‌ای با هدایای فراوان برای شاه فرستاد به همراه صندوقی که قفلی به در آن بود. در نامه ذکر کرده بود که اگر شاه به کمک موبدانش بگوید که در این صندوق چیست، ما خراج‌گزار او خواهیم ماند وگرنه دیگر باج نمی‌دهیم. شاه به فرستاده پاسخ داد: یک هفته در کاخ من صبر کن تا جوابت را بدهم. سپس بزرگان و فرزانگان را فراخواند اما هیچ‌یک نتوانستند جوابی بدهند. ناچار شاه جامه و جواهرات برای بوذرجمهر فرستاد و گفت: میدانم که از ما به تو بد رسیده است و من از زبان‌تیز تو خشمگین شدم حالا کاری برایم پیش‌آمده که مهم است. قیصر صندوقی قفل‌شده فرستاده است و می‌پرسد درون آن چیست؟ جز تو کسی نمی‌تواند کمکمان کند. بوذرجمهر از زندان بیرون آمد و سروتن شست و درحالی‌که بیناییش را ازدست‌داده بود از راهنمایش خواست تا هرچه می‌بیند به او بگوید. درراه راهنما سه زن را دید و به بوذرجمهر گزارش داد و بوذرجمهر گفت:بپرس شوهردارند؟ زن اول پاسخ داد هم شوهر و هم فرزند دارم. زن دوم گفت: شوهری دارم اما فرزندی ندارم و زن سوم گفت: من شوهری ندارم و نمی‌خواهم مردی مرا ببیند.

بالاخره نزد شاه رسیدند و شاه وقتی نابینایی او را دید غمگین شد و پوزش خواست و سپس از قیصر و صندوقچه گفت. بوذرجمهر گفت: جمعی از موبدان را به همراه فرستاده قیصر جمع کن و صندوقچه را هم آنجا قرار بده تا بگویم در صندوق چیست. اگرچه نابینایم اما چشم دلم روشن است، شاه نیز شاد شد و چنین کرد. بوذرجمهر پس از سپاس از یزدان گفت: سه در درخشان در صندوق است یکی صیقل‌خورده است و یکی نیمه صیقلی است و سومی دست‌نخورده است. در صندوق را گشودند و سه در را یافتند. شاه چشمانش پر از اشک شد و دهانش را پر از در کرد اما به‌سختی از کاری که با بوذرجمهر کرده بود ناراحت بود. بوذرجمهر گفت: این تقدیر بود و پشیمانی سودی ندارد.

چو آید بد و نیک رای سپهر

چه شاه و چه موبد چه بوذرجمهر

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

به این پست امتیاز دهید
دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 291 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php