کد خبر : 202609 تاریخ انتشار : چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۶:۰۴

شاهنامه خوانی: داستان بیستم: رستم و سهراب (بخش اول)

۳۰۰۱۱۲۶

شاهنامه خوانی: داستان بیستم: رستم و سهراب (بخش اول)

کنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یکی داستانست پرآب چشم

دل‌نازک از رستم آید به خشم

اگر تندبادی برآید ز کنج

به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانمش ار دادگر

هنرمند گویمش ار بی هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست؟

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر ترا راه نیست

روزی رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به‌سوی مرز توران رفت پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت. درختی را کند و در گورخری که شکار کرده بود چون سیخی فروبرد و بر آتش گذاشت. پس از صرف غذا و نوشیدن آب خوابید. هفت هشت تن از سواران ترک رخش را دیدند و او را دنبال کردند. رخش دوتا از آن‌ها را با لگد کوبید و سر یکی را از تن جدا کرد. پس آن‌ها با کمند گردن او را به بند آوردند و به شهر بردند وقتی رستم برخاست و رخش را ندید غمگین شد و پیاده به‌سوی سمنگان رفت تا مگر نشانی از او بیابد.

چنینست رسم سرای درشت

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

وقتی رستم به سمنگان رسید خبر به شاه سمنگان بردند که رستم پیاده آمده و رخش را گم‌کرده است. شاه سمنگان به پیشوازش رفت و به گرمی از او استقبال کرد. رستم گفت رخش را در اینجا گم کردم اگر او را بیابی پاداشت می‌دهم وگرنه سر بزرگانت را خواهم برید.شاه گفت خشمگین مشو و مهمان من باش. رخش پنهان نمی‌ماند و ما او را پیدا می‌کنیم. شاه او را به کاخ برد و از او به‌خوبی پذیرایی کرد. وقتی شب شد و همه خوابیدند شخصی با شمعی خوشبو خرامان به بالین رستم آمد و پشت سرش ماهرویی چون خورشید تابان بود. رستم از دیدن او شگفت‌زده شد و از او پرسید نامت چیست؟ و این موقع شب اینجا چه‌کاری داری؟ دخترک پاسخ داد: من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم. در بین شاهزادگان کسی همتای من نیست. کسی تاکنون رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است. من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد شنیده‌ام و حالا تو را اینجا یافتم. اگر تو بخواهی من از آن تو هستم چون اولاً شیفته تو شده‌ام و ثانیاً می¬خواهم فرزندی از تو داشته باشم و سوم اینکه تمامی سمنگان را می‌گردم تا رخش تو را پیدا کنم. وقتی رستم زیباروی پرخردی چون او را دید از موبدی خواست تا او را از پدرش خواستگاری کند. دانشومند نزد شاه رفت و از دختر او برای رستم خواستگاری کرد. شاه سمنگان شاد شد و پذیرفت و آن‌ها ازدواج کردند.

وقتی صبح شد بر بازوی رستم مهره‌ای قرار داشت که آن مهره را در همه جهان می‌شناختند.آن را به تهمینه داد و گفت: اگر دختردار شدی این را به گیسوی او ببند و اگر پسردار شدی آن را به بازویش ببند و سپس از او خداحافظی کرد و به‌سوی شاه سمنگان رفت پس او مژده داد که رخش را یافته است. رستم سوار رخش شد و شاد و سرحال به‌سوی ایران و ازآنجا به زابلستان رفت. بعد از گذشت نه ماه تهمینه پسری به دنیا آورد زیبارو چون رستم که نامش را سهراب نهادند. وقتی یک‌ماهه شد مانند کودک یک‌ساله بود و در سه‌سالگی به میدان قدم نهاد و در پنج‌سالگی چون شیرمردان شده بود و در ده‌سالگی کسی نمی‌توانست با او نبرد کند.روزی نزد مادر رفت و گفت: پدر من کیست؟ اگر کسی بپرسد چه پاسخ دهم؟ مادر گفت: تو پسر پهلوان پیلتن رستم هستی و از نوادگان سام و زال می‌باشی. نامه‌ای از رستم به او نشان داد با سه یاقوت رخشان و سه کیسه زر که پدرش زمانی که او به دنیا آمده بود فرستاده بود. تهمینه گفت افراسیاب نباید در این مورد چیزی بداند زیرا او دشمن پدرت است و اگر هم پدرت بداند که تو چنین یلی شده‌ای تو را نزد خودش می‌برد و من از دوری تو ملول می‌شوم. اما سهراب کفت: این سخنی نیست که آن را پنهان کنم و تو نباید این را پنهان می‌کردی. اکنون من از ترکان سپاهی آماده می‌کنم و به ایران می‌روم و کاووس را از تخت به زیر میاورم و طوس و گرگین و گودرز و گیو و گستهم و نوذر و بهرام را نابود می‌کنم و بعد رستم را به‌جای کاووس می‌نشانم سپس به توران رفته و افراسیاب را به زیر می‌کشم و تو را بانوی شهر ایران می‌کنم.سپس خواست اسبی پیدا کند که تهمینه به چوپان گفت: هرچه اسب هست بیار تا او انتخاب کند. اما هر اسبی می‌آوردند تاب تحمل دست سهراب را هم نداشت. یکی از دلیران آمد و گفت من کره‌ای از نژاد رخش دارم. سهراب شاد شد و آن اسب را آزمایش کرد و انتخاب نمود. سپس نزد شاه سمنگان رفت و از او کمک خواست و او نیز هرچه خواست به او داد و مجهز روانه‌اش کرد.

افراسیاب باخبر شد که سهراب کشتی بر آب انداخته است و لشکری جمع نموده و قصد جنگ با کاووس شاه را دارد. شاد شد و هومان و بارمان را با دوازده هزار سپاهی روانه کرد و به آن‌ها سپرد که نباید این پسر پدرش را بشناسد تا وقتی رودرروی هم قرار گرفتند اگر رستم کشته شد ما به‌راحتی ایران را به چنگ آوریم و سپس در یک‌شب سهراب را در خواب می‌کشیم اما اگر سهراب در نبرد کشته شد از رستم انتقام گرفته‌ایم. پس هومان و بارمان نزد سهراب رفتند با نامه‌ای از افراسیاب که در آن نوشته بود اگر ایران را به چنگ آوری دیگر سمنگان و ایران و توران یکی می‌شود و ما به تو کمک می‌کنیم.سپاهیان به‌سوی مرز ایران رفتند. دژی به نام دژ سپید بود که ایرانیان به آن دژ مستحکم امید زیادی داشتند و نگهبان آن‌هم هجیر بود. گژدهم که از بزرگان آن دژ بود پسری به نام گستهم داشت که هنوز کوچک بود و دختری سوارکار و نامدار به نام گردآفرید داشت. وقتی سهراب نزدیک دژ سپید رسید هجیر با اسب به نزد او تاخت. سهراب شمشیر کشید و از نام و نژادش پرسید.هجیر گفت: من در جنگ همتایی ندارم و نامم هجیر است و اکنون سر از تنت جدا می‌کنم. سهراب خندید و به‌سرعت جلو رفت و بعد از زدوخورد زیاد او را به زمین زد و خواست سرش را ببرد پس هجیر غمگین شد و از سهراب زنهار خواست. سهراب پذیرفت و او را بست. افراد دژ وقتی آگاه شدند که هجیر اسیر است نگران و افسرده شدند. وقتی دختر گژدهم از موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و جنگجو طلبید. سهراب به جنگش آمد. ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و سپس با نیزه باهم جنگیدند و گردآفرید نیزه‌ای به سهراب پرتاب کرد. سهراب خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید.گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دونیم کرد و خشمناک خود را از سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد. سهراب جا خورد و شگفت‌زده شد و با خود گفت: زنان ایرانی که این‌چنین هستند پس مردانشان چه هستند؟ پس او را با بند بست و گفت که سعی نکن از من بگریزی. چرا با من قصد جنگ کردی؟ تاکنون شکاری چون تو به دامم نیفتاده بود. گردآفرید به او گفت: ای دلیر دو لشکر نظاره‌گر ما هستند پس تو برای من ننگ و عیب مخواه.اکنون‌که دژ در تسخیر توست. پس لبخند معنی‌داری به سهراب زد و چشمانش سهراب را مسحور کرد. سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد. گردآفرید خود را در دژ انداخت و به بالای دژ رفت و ازآنجا به سهراب گفت:ای پهلوان توران برگرد. سهراب گفت: من بالاخره تو را به دست می‌آورم.ای ستمکار تو به من قول دادی پس پیمانت چه شد؟ گردآفرید خندید که ایرانیان همسر ترکان نمی‌شوند. من قسمت تو نیستم.

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

4.3/5 - (10 امتیاز)
دیدگاهتان را بنویسید