کد خبر : 200563 تاریخ انتشار : شنبه 16 آوریل 2016 - 14:29

شاهنامه خوانی: داستان دوازدهم: زاده شدن زال

۳۰۰۱۰۷۳

شاهنامه خوانی: داستان دوازدهم: زاده شدن زال

وقتی به درگاه سام رسید خود را معرفی نکرد و گفت: فرستاده‌ای از طرف مهراب با طبق‌های زر آمده است و پیامی آورده. سام متعجب شد که چرا زن فرستاده‌اند. با خود گفت که اگر زرها را بپذیرد شاه خشمناک می‌شود و اگر نپذیرد ممکن است زال ناراحت شود پس گفت: این پول‌ها را به نام ماه کابلستان به زال می‌دهد. پس سیندخت به پهلوان گفت: مگر مهراب چه کرده که سر جنگ با او را داری و اگر مهراب گناهکار است گناه مردم کابل چیست؟ از خداوند بترس و کمر به خون ریختن مبند. درست است که ما بت‌پرستیم اما شما هم آتش پرستید.سام به او گفت: تو چه نسبتی با مهراب داری؟ سیندخت پاسخ داد: اول‌ازهمه باید قول دهی که گزندی از تو به من نرسد. سام سوگند خورد. سیندخت گفت که: من زن مهراب و مادر رودابه هستم و آمده‌ام ببینم رای تو چیست؟ و چرا می‌خواهی کابل را به خاک و خون بکشی؟ سام قول داد که به کابل آسیبی نرساند و گفت: شما گرچه از نژاد ضحاک هستید ولی بااین‌حال شایسته تاج‌وتخت می‌باشید. اندیشه به دل راه مده چون من نامه‌ای به شاه نوشتم و زال آن را برای او برد. از شاه خواستم تا از این تصمیم صرف‌نظر کند. سپس سام هرچه در کابل بود همه را به مهراب و سیندخت بخشید و پیمان بست که دختر او را به عقد زال درآورد. سیندخت شاد شد و برای مهراب مژده برد. منوچهرشاه آگاه شد که زال به دیدنش آمده است. از او استقبال کرد. زال نامه پدر به او سپرد. شاه نامه را خواند و گفت: نامه پردردی بود مدتی بمان تا من فکر کنم. پس بزرگان را فراخواند و از ستاره شناسان خواست از آینده این کار بگویند. ستاره شناسان جواب مثبت دادند و گفتند: از این وصال فرزند دلیری زاده می‌شود بسیار قدرتمند و علاقه‌مند به ایران. او همیشه و در همه حال در جنگ با توران و در خدمت شاه است. منوچهر شاد شد و گفت هرچه گفتید فعلاً پنهان دارید. سپس زال را فراخواند و از موبدان خواست از او سؤالاتی کنند تا به میزان خرد او پی ببرند. موبدی پرسید: دوازده درخت سهی دیدم که شاداب بود و از هر شاخه سی شاخه دیگر به وجود آمده. آن درخت چیست؟ دیگری گفت: دو اسب تیزتاز هستند یکی مانند دریای قیرگون و دیگری چون بلور آبدار سپید و هر دو در راهند و به هم نمی‌رسند.سومی گفت: سی سوار هستند اگر یکی از آن‌ها را کم کنی وقتی بشمری همان سی تا هستند. چهارمی گفت: در مرغزاری پر از سبزه و جویبار مردی با داس بزرگ می‌آید و تر و خشک را قلع‌وقمع می‌کند و به التماس کسی هم گوش نمی‌کند.دیگری گفت: دو سرو بلند که به آسمان سر کشیده‌اند و مرغی بر آن‌ها آشیانه دارد و در یکی شب و در دیگری روز منزل می‌کند اگر از یکی بلند شود برگش ریخته می‌شود و چون بر دیگری می‌نشیند از آن بوی مشک برمی‌خیزد و از این دو همواره یکی تروتازه و شاداب هستند و دیگری خشک و پژمرده است. دیگری گفت: که در کوهسار شهرستانی است که مردم خردمندی دارد و بناهای زیادی در آنجا سر به فلک کشیده است ناگاه بومهنی برمی‌خیزد و بر و بومشان را از بین می‌برد. پس تو ای زال پرده از این معماها بردار. زال مدتی فکر کرد و سپس چنین پاسخ داد: منظور از دوازده درخت بلند همان دوازده ماه سال است که هرماه هم سی روز است. اینکه پرسیدید از دو اسب سپید و سیاه که از پی هم روانند آن‌ها شب و روزند که از پی هم می‌آیند. سوم که گفتید از آن سی سوار یکی کم شود موقع شمردن همان سی تاست ماه نو به این‌گونه است که گاه‌به‌گاه یک‌شب از سی روز کم می‌شود. سؤال بعد درباره دو سرو بلند که مرغ در آن آشیانه دارد. از برج بره تا ترازو جهان روشن و از آن به بعد تیرگی و سیاهی است و دو سرو هم دو بازوی چرخ هستند و مرغ پران هم خورشید است. شهرستانی که در کوهسار است همان دنیای دیگر است که هرکار اینجا کرده باشی آنجا بر تو بازشمرده می‌شود و هرکس به جزای کارش می‌رسد. آن دو مرد با داس تیز که تر و خشک از او در هراسند همان زمان است که به پیر و جوان رحم نمی‌کند و در حال گذر است. شاه از تیزهوشی زال خرسند شد پس زال گفت: من باید به دیدن پدرم بروم. شاه گفت: روز دیگری هم نزد من بمان. می‌دانم که هوای دختر مهراب کرده‌ای وگرنه کجا دلت برای پدرت تنگ‌شده؟ شاه فرمود تا وسایل جنگ را در میدانگاه مهیا کنند و دستان شروع به سواری کرد و بعد هنر تیراندازی خود را به نمایش گذاشت و درختی کهنسال را هدف قرارداد و به میان آن زد. سپس به ژوپین پرانی پرداخت بعد شاه از گردنکشان خواست که با او هماوردی کنند اما هیچ‌کس حریف زال نشد. شاه گفت: خوشا به حال سام که چنین فرزندی از او به یادگار می‌ماند پس پاسخ نامه سام را نوشت و به او پاسخ مثبت داد. زال به‌سوی پدر شتافت و قبل از رفتن پیکی فرستاد و جواب شاه را به او رسانید. سام خوشحال مهراب را باخبر کرد

زال به زابلستان رسید و سام شادمانه مدتی او را در آغوش کشید سپس زال هرچه بر او گذشته بود بازگفت و سام نیز پیمانی را که با سیندخت بسته بود به او بازگفت. آن‌ها شادمانه به کاخ مهراب رفتند و جشن گرفتند و سام به سیندخت گفت: تا کی می‌خواهی رودابه را پنهان کنی؟ سیندخت گفت: اگر هوای دیدن رودابه را داری باید هدیه‌ای بدهی. سام پاسخ داد: هر چه بخواهی می‌دهم. پس رودابه آمد و سام از زیبایی و کمال رودابه در شگفت ماند و به زال گفت: خدا پشتیبان تو بود که چنین خورشید تابانی را نصیبت کرد. یک هفته جشن گرفتند و سر یک ماه سام به‌سوی سیستان رفت. پس از یک هفته همگی به همراه سیندخت و مهراب راهی سیستان شدند و بالاخره وقتی سام زال را به کام دل رسیده دید پادشاهی را به او سپرد و خود با لشکرش به‌سوی گرگسار و باختر رفت زیرا از آشوب بدگوهران می‌ترسید.

بعد از مدتی آثار بار در رودابه نمایان شد و او به‌شدت سنگین و ناراحت و زرد شده بود تا اینکه یک روز از هوش رفت و در کاخ ولوله شد. سیندخت ناراحت بود و زال به بالین رودابه آمد با دلی پر از غم موی می‌کند و ناله می‌کرد که ناگاه به یاد پرسیمرغ افتاد پس مجمری آورد و آتش افروخت و پر سیمرغ را سوزاند. در دم آسمان تیره شد و سیمرغ ظاهر گشت و گفت: چرا نگرانی؟ رودابه برایت فرزند نامداری می‌آورد. چاره این است که خنجری آبگون بیاوری سپس رودابه را با می مست و بی‌هوش کنی و بعد بچه را از پهلوی او درآوری و مطمئن باش او دردی نخواهد کشید سپس آنجا را که چاک داده‌ای بدوز و گیاهی را که به تو می‌دهم با شیر و مشک بکوب و در سایه خشک‌کن سپس آن را به پهلوی رودابه بمال و ازآن‌پس پر مرا بر آن بمال و خیالت آسوده باشد.زال رفت و کارهایی را که سیمرغ دستور داده بود انجام داد. سیندخت از دیده خون فرومی‌ریخت و می‌گفت: کجا ممکن است از پهلو بچه به دنیا آید؟ وقتی بچه به دنیا آمد پسری بود مانند پهلوانی بالابلند با موهای سرخ و صورتی گلگون مانند خورشید رخشان و دودستش پرخون بود. از این بچه پیلتن همه متعجب شدند. وقتی رودابه به هوش آمد بچه را نزدش آوردند.در یک‌روزگی چون بچه‌ای یک‌ساله بود و همتایی نداشت. کودک را رستم نام نهادند. رودابه دستور داد عکس رستم را بر حریر دوختند و برای سام فرستادند. وقتی سام عکس را دید شاد شد و جشنی برپا کرد. رستم ده دایه داشت که او را شیر می‌دادند ولی بااین‌حال از شیر سیری نداشت. وقتی شیرخوارگی او پایان یافت و به خوردن نان و گوشت افتاد به‌اندازه پنج مرد غذا می‌خورد و به‌سرعت رشد می‌کرد.

وقتی خبر به سام رسید که پسر زال شیر مردی شده است آرزومند دیدار کودک شد و به زابلستان رفت پس زال و مهراب به پیشوازش آمدند و از او استقبال کردند. وقتی سام از دور رستم را دید چهره‌اش شکفت.

بدو آفرین کرد سام دلیر

که تهما. هژیرا.بزی شاد دیر

دلیرا!گوا!پورزالا!شها!

سرافراز تاجا! بلند اخترا!

رستم تخت او ببوسید و تعظیم کرد و به ستایش نیای خود پرداخت پس رفتند و جشنی گرفتند و مهراب از بس ” می” نوشیده بود می‌گفت: من ترسی از زال و سام و منوچهرشاه ندارم من رستم را دارم و دوباره آئین ضحاک را زنده می‌کنم و زال و سام از صحبت‌های او به خنده درآمدند. زمان خداحافظی سام رسید و او با چشمانی اشک‌بار خداحافظی کرد. به دلش افتاده بود که دیگر چند صباحی به پایان عمرش نمانده است. پس به زال سفارش کرد که جز دادگری پیشه مکن. فرزندان را بدرود گفت و رفت. زال و رستم تا سه منزلی او را بدرقه کردند و با چشمانی اشک‌آلود بازگشتند. روزی رستم در بوستان با دوستانش به شادی می‌گذراند. زال به فرزندش گفت: دلیرانت را آماده کن و خلعت و سازوبرگ به آن‌ها بده و مهیای جنگ باش.تهمتن از بس شراب نوشیده بود مست شده و برای خواب به‌سوی شبستان آمد ناگاه از خواب پرید و فهمید که پیل سپیدش رهاشده است و گمان¬می¬رود که به مردم گزند برسد پس گرز نیای خود را برداشت و خواست به دنبال فیل خارج شود اما خدمتکاران گفتند این موقع شب صلاح نیست و جلویش را گرفتند ولی رستم آن‌ها را عقب زد و رفت. فیل را چون کوهی خروشان دید به‌طوری‌که زمین زیر او مثل دیگ جوشانی می‌لرزید. تهمتن نعره زد و به سمت او رفت و گرز را بر سرش کوفت و فیل بر زمین افتاد. رستم بازگشت و خوابید. صبح روز بعد به زال خبر دادند که رستم چگونه پیل را به خاک کشید پس فرمود تا رستم به نزدش بیاید. پدر یال و دست و سرش را بوسید و گفت: به کوه سپند برو. آنجا کوهی می‌بینی که سر به ابر کشیده و حتی عقاب هم به نوک آن نمی‌رسد. آنجا گروهی هستند که با حیله نریمان را از پا درآوردند و تاکنون هم سام نتوانسته انتقام پدرش را از آن‌ها بگیرد و اکنون نوبت توست که به کینخواهی نریمان روی. خودت را به شکل ساربانی درآور و تعدادی شتر نیز با خود ببر و نمک بارشان کن چون نمک برای آن‌ها باارزش است و وقتی تو را با نمک ببینند به استقبالت می‌آیند. رستم راه افتاد و وقتی به نزدیکی کوه سپند رسید دیده‌بان آن‌ها را دید و به نزد سالارش رفت و گفت: کاروانی می‌آید فکر کنم بارشان نمک است. سالار کسی را فرستاد تا از بار آن‌ها مطمئن شود و پس از اطمینان فرمود تا درها را گشودند و کاروان داخل شد و همه اطرافش را گرفتند و هرکس زر و سیم و جامه می‌داد و نمک می‌گرفت. چون شب شد زمان جنگ فرارسید و تهمتن و یارانش با تیغ و گرز و کمند همه را از پا درآوردند. رستم در آن جای تنگ خانه‌ای دید که از سنگ خارا درست‌شده بود و دری آهنین داشت پس با گرز بر آن زد و در را از جا کند و داخل شد. در آنجا سیم و زر فراوانی یافت و به یارانش گفت: گویا هرچه زر در دنیا است در این گنبد به‌کاررفته است. نامه‌ای به پدر نوشت و شرح ماجرا بازگو کرد و پرسید که با زرها و جواهرات چه کند؟ زال از خبر پیروزی رستم شاد شد و شترانی برای آوردن بار زر فرستاد. رستم کوه سپند را به آتش کشید و به زابلستان رفت. زال به پیشوازش آمد و بر او آفرین گفت. سپس رستم نزد رودابه رفت. مادر سینه‌اش ببوسید و او را گرامی داشت. زال نامه‌ای به سام نوشت و خبر پیروزی رستم را در کوه سپند داد. سام بسیار شاد شد و نامه‌ای با خلعت و زیور فراوان فرستاد و از آن‌ها تشکر کرد.

چو سال منوچهر شد بر دو شصت

ز گیتی همی بار رفتن ببست

منوچهر در پایان عمر پسرش نوذر را فراخواند و به او پند داد و می‌گفت که دل به این تخت و تاج شاهی خوش مکن که بالاخره به سر می‌آید و همگی آخر کارمان خاک است. مواظب باش از دین خدا سرمپیچی.

تو مگذار هرگز ره ایزدی

که نیکی ازویست و هم زو بدی

ممکن است از توران و پسر پشنگ به تو گزندی برسد پس تو در آن زمان از زال و سام یاری بخواه و همچنین از پسر زال که پهلوانی است که شهر توران را از بین می‌برد. این بگفت و چشم بر هم‌نهاد.

یکی پندگویم ترا ازنخست

دل از مهر گیتی ببایدت شست

جهان کشتزاریست بارنگ و بوی

درو مرگ و عمر آب و ما کشت اوی

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

3.5/5 - (4 امتیاز)
دیدگاهتان را بنویسید

محسن در تاریخ 16 آوریل 2016 گفته : پاسخ دهید

با سلام

گویا اشتباهی در ترتیب داستانها رخ داده است: عنوان مطلب “زاده شدن زال” است درحالکه داستان زاده شدن رستم در متن آمده است و هنوز داستان زاده شدن زال… سیمرغ، و داستان زال و رودابه و… ارسال نشده است تا به زاده شدن رستم برسیم.

از اینکه داستانهای شاهنامه را به صورت نثر در این قسمت قرار میدهید متشکرم.

mohammad در تاریخ 17 آوریل 2016 گفته : پاسخ دهید

باسلام
ممنون از حسن توجهتون… اما ترکیبی که قرار داده شده اینگونه می باشد.