کد خبر : 116511 تاریخ انتشار : چهارشنبه 2 مهر 1393 - 9:46

پاییز؛ بهاری که عاشق شده است

پاییز؛ بهاری که عاشق شده است، برخی می گویند دلگیر است، آدمی را دلتنگ می کند… برخی می گویند زیباست، پر از رنگ هایی که آدمی را مدهوش می کند، عده ای می گویند بیچاره درخت ها که برگ و بارشان می ریزد… و بعضی می گویند فصل آمدن باران است… فصل قدم زدن در کوچه های باران زده… دل سپردن به صدای …

پاییز؛ بهاری که عاشق شده است، برخی می گویند دلگیر است، آدمی را دلتنگ می کند… برخی می گویند زیباست، پر از رنگ هایی که آدمی را مدهوش می کند، عده ای می گویند بیچاره درخت ها که برگ و بارشان می ریزد… و بعضی می گویند فصل آمدن باران است… فصل قدم زدن در کوچه های باران زده… دل سپردن به صدای خش خش برگ ها و استشمام بوی خوش خاک…

پاییز؛ بهاری که عاشق شده استپاییز؛ بهاری که عاشق شده است

برای برخی پاییز تنها، شروع فصلی دیگر است؛ رهگذران پر دغدغه ای که فصل ها را به تاریخ ها می شناسند و هر روز سلام درختان را بی پاسخ می گذارند تا به سرعت خود را به مقصد برسانند… رهگذرانی که هرگز برگ ریزان درختان را به تماشا نمی نشینند یا نگران گنجشک خیسی نمی شوند که در یک روز بارانی پاییز، پشت پنجره اتاق شان پناه گرفته است. حتی صدای باد را نمی شنوند که هر صبح خود را به پنجره می زند تا مگر با خنکای نسیم اش لبخند مهر را بر لبان شان بنشاند… رهگذرانِ گرفتارِ روزمرگی ها که اگر تقویم ها نبودند، هرگز نمی فهمیدند پاییز از راه رسیده است! پاییز، یکی از زیباترین نعمت های خدا.

فصل خوب تغییر

کافی است دردهای پاییز را چون شاعری که می گوید: «پاییز بهاری ست که عاشق شده است.» (میلاد عرفان پور) از جنس عشق ببینی تا شور و شوق طبیعت و تغییر رنگ ها بهانه ای شود تا تو نیز حالِ دلت را به حالی دیگر تغییر دهی. حالی که در آن کمی از روزمرگی ها و کسالت ها و عادت های زندگی دور شوی… کمی در میان دغدغه های هر روزت سراغی هم از پنجره بگیری و در قابی که خداوند زیباترین نقاشی های طبیعت را خلق کرده است، به تماشای شکوهِ طبیعت بنشینی. باران که گرفت سراغی از آسمان بگیری، باران بهانه ای  است که تو دستت را در دستان آسمان بگذاری… حتی گاهی از چارچوب دیوارها دور شوی و جایی بروی که تنها حصارِ میان آسمان و زمین خودت باشی. می بینی پاییز، هزار حرف و هزار راز ناگفته دارد. تنها کافی است از دلِ تقویم ها و تاریخ ها، از حصار بسته روزمرگی ها خودت را رها کنی تا آرام آرام رازهایش را با تو در میان بگذارد… تا بتوانی همراه با طبیعت، عشق را بچشی…

درس های خوب پاییز

وقتی شانه به شانه درختی می دهی و رها شدن برگ ها را نظاره می کنی، رها شدن از وابستگی ها را به خود یادآور می شوی… وقتی صدای خش خش برگ ها را می شنوی رازِ مُردن و دوباره زنده شدن را به یاد می آوری… وقتی تسلیم شدن طبیعت در برابر قدرتی نامتناهی را می بینی فراموش می کنی که در کجای جهان با کدام نام و کدام شهرت و کدام قدرت ایستاده ای! پاییز با جامه زردی که پس از سبزی بهار و تابستان بر تن می کند، برگ ریزان و از دست دادن برگ و بار درخت هایش…

پاییز با حس خوبی که دارد بهانه ای است که بار دیگر گذرانِ فرصت ها را به ما یادآور شود، فرصت هایی برای دوست داشتن، برای با هم بودن، برای عشق ورزیدن به آدم هایی که روزمرگی ها گاهی آنقدر بودن شان را برای مان عادی کرده است که در گیرودار زندگی فراموش شان کرده ایم… پاییز با همه حس و حال های غریب اش بهانه ای است که به ما یادآور شود: قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم، پاییز با شکوهش به ما گوشزد می کند که حس و حالش زمینه تفکر است نه رخوت و غم .

ما آدم ها هر قدر هم که به اطرافمان بی تفاوت باشیم باز هم ناخودآگاه از محیط تاثیر می پذیریم، به طور مثال با تغییر نور اتاق، به نوری ملایم آرامش پیدا می کنیم و مهیای استراحت می شویم و وقتی نور پیرامون مان زیاد و تُند می شود به وجد می آییم و تهییج می شویم، حالا اگر این تغییر محیط، فراتر از یک نور ساده وسیع و در حد لباس زیبای تمام طبیعت اطراف ما و به اندازه یک جهان باشد به همان نسبت این تاثیرپذیری بیشتر خواهد شد، مثل حس نو شدن در بهار و مثل حس متفاوتی که در پاییز داریم، حسی غریب که اگر مدیریت نشود تبدیل می شود به یک افسردگی فصلی عجیب غریب ناشی از تطبیق پیدا نکردن بیولوژی بدن با محیط و مقاومت ذهن در برابر تغییر، و اگر مدیریت شود می شود یک محرک خوب برای بهتر دیدن دنیا، حتی ابزاری می‌شود برای ارتباط برقرار کردن با زیباترین سراینده هستی، برای بهتر فکر کردن به چیزی به نام خود! که به عنوان بخشی از این هستی و مصراعی از شعر زیبای زندگی باید هم قافیه با تمام تغییرات جهان ظاهر شود.

برگرفته از خراسان

دسته بندی : سبک زندگی بازدید 211 بار
دیدگاهتان را بنویسید
زینت در تاریخ 2 مهر 1393 گفته : پاسخ دهید

پاییز،دستانم رابه مهر می فشاردومرا به دنیای آرزوها می برد.آرزوهایم رامانند برگان زردرنگش می تکاند ومراچون درخت پیر که از سرما وحشت دارم به زمستان دعوت می کند.آنچنان که برگ های رنگارنگش درهیاهوی بادبی تابی می کنند.مرابرای رسیدن به آرزوهایم بی تاب تر می کند.
پاییز،هر لحظه مرابه سمت رؤیاهایم می خواند ومی خواهد که مراهمسفربادکندتاسراسیمه درمیان برگ ها به دنبال گمشده هایم بگردم ودرآخر خودرادرمیان گمشدگانم بجویم.پاییز!ای دوست بی آلایشم.هرگاه نسیمت رابه دنبال من فرستادی به اوبگوتابه جای صدای هوهویش صدای خش خش برگ هایت رابرای من به هدیه بیاورد،تامرا هرثانیه به یاد آرزوهایم بیاورد ودرهرصدم ثانیه برای رسیدن به آنها پریشان ترم کند.
یادمان باشد اگر برگ های پاییز را دیدیم،به یاد آرمان هایمان بیافتیم تا هیچ گاه فراموششان نکنیم.
عاشق پاییزممممممممم
پاییز بهاریست که عاشق شده است ………..

مریم در تاریخ 2 مهر 1393 گفته : پاسخ دهید

عاشق پاییزم. پادشاه فصل ها ولی فصل دلگیری هست

css.php