کد خبر : 62376 تاریخ انتشار : سه‌شنبه 7 ژانویه 2014 - 12:15

داستان غم انگیز عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

00326598

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست، اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم … نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم… دستام مث بید می لرزید.

داخل آزمایشگاه شدم …

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو … ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی…

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.

مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم… دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم…

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.

برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.

درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم… امضا: مهناز

3.7/5 - (3 امتیاز)
دسته بندی : ادبیات و مذهب
دیدگاهتان را بنویسید

امیر در تاریخ 26 سپتامبر 2019 گفته : پاسخ دهید

مقصر بودی توهم ی عمر با کسی زندگی کردی که فقط فک میکردی میشناسیش احساست جای عقل و منطق گرفت و نتونستی یا جرات امتحان کردنشو از اول نداشتی امتحان رو وقتی ب موقعه نگیری دیگه منتظر نمره خوبم نباش خودکرده را تدبیر نیست .بعضی وقتا فقط نیت دوروست راه دوروست نیست بلکه ادما تو شرایط عوض میشن باید خودتو واسه هر شرایطی اماده کنی

ناشناس در تاریخ 17 آگوست 2019 گفته : پاسخ دهید

b عالی

✿•ღ• نغمه دولت شاهي •ღ•✿ در تاریخ 5 مارس 2014 گفته : پاسخ دهید

آره بخدا من بانظر پژی موافقم

پژمان در تاریخ 6 فوریه 2014 گفته : پاسخ دهید

این داستان بود.
هووووووووو چقدر مردایی که زن فلج دارن زن بدون دست و پا این که فقط بچه دار نمیشر

زهرا در تاریخ 19 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

vayyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy khak to sare pesare.ie lahze be eshg khodamam shak kardam

هستی در تاریخ 9 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

خیلی قشنگ بود. ممنون
ولی پیدا کردن عشق واقعی زمینی هم کار سختیه! !! !!

مهر ناز در تاریخ 9 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

عشق يعني من توام تو مني ….!!!! نه عاطفه جون عشق من توام اما تو تويي ! عشق بعني كشك

عاطفه جوووون در تاریخ 9 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

سلام مهرناز جون من فقط فرستنده ی این داستانم نه نویسنده………..ولی به عشق اعتقاد دارم …..البته نوع زمینیش کم پیدا میشه ولی هست ………وجودش غیر قابل انکار………
به نظرمن
عشق سه حرف و پنج نقطه ایه که همه ی ما یا اونو با هوس اشتباهش میگیریم یا مثل یه دیوار برای توجیه وابستگیامون پشتش قایم میشیم……..
موفق باشید

ناشناس در تاریخ 2 آگوست 2020 گفته : پاسخ دهید

اره واقعا

atefe در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

اين عشق نبود.معني عشق اين نيس.ب نظر من توي اين دونيا هيچ دونفري عاشق واقعي نيستن.عشق يني من توام تو مني………

مهدی در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

نه واقعا آورین به زنه خاک بر سر مرده…..آبروی هرچی مرده بردن اینا.

نیلو در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

چیه درو مدی جدیدا از فاز طرفداری………….!

مهدی در تاریخ 9 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

من از بچگیمم طرفدار حق بودمو منطق…………………………………!

ابي در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

واقعا ازدست اين زنها .خودش وسوسه شده جداشه انداخته گردن علي بيچاره آخه چه جاي امتحان كردنه ………………………همه دخترا زاتن شكاكن شكاكن ششششششششششششششششككككككككككاااااااااااااااااااااااااااااكاككككككككككككننننننننننننننننننننننن

نیلو در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

نه که مردا نیستن؟شما شکاک ترین…………!

فرزی در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

آفرین به شهامت زنان. که همیشه فداکاری تو زندگیشون دارن.

mojtaba در تاریخ 7 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

جو گير نشيد-اين فقط يه داستان-به مردها هم توهين نكنيد-ممكنن براي همه اتفاق بيفته-به مردوزن بودن ربط نداره-به معرفت –

نیلو در تاریخ 7 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

ما زنا چقد بدبختیم……….!
چرا اسم شما شده مرد؟

علی در تاریخ 5 ژوئن 2018 گفته : پاسخ دهید

سلام ببخشید همه مرد خادمه مثله هم نیستن

ali در تاریخ 7 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

با سپاس فراوان از عاطفه خانم که این داستان زیبا را برای ما ارسال کردند.

علیرضا در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

علی آقا من این ذاستان یا واقعیت رو قبلا ی بار روستم واسم تعریف کرده بود اونم از تو ی سایتی واسم خوندش…….
درکل قشنگ بود…………!!!!!!!!!!!!!

عاطفه جوووون در تاریخ 8 ژانویه 2014 گفته : پاسخ دهید

سلام علی جون جای ایمان اینجا خالیه که بگه داستان نه ذاستان و بعدشم بگه حالا تمرین کن تا یاد بگیری خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ بعد بگه روستم نه دوستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینو من نمی گم دادا از طرف ایمان گفتم