کد خبر : 70106 تاریخ انتشار : چهارشنبه 23 بهمن 1392 - 20:00

افکار خنده دار دانشجوی ترم اولی /طنز

روز اولی که من دانشجو شدم و به دانشگاه رفتم شماره ی کلاس را از روی برد دیدم و به سمت کلاس رفتم، توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت …

روز اولی که من دانشجو شدم و به دانشگاه رفتم شماره ی کلاس را از روی برد دیدم و به سمت کلاس رفتم، توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
افکار خنده دار دانشجوی ترم اولی /طنز

با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه: امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:”دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟” یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!

***

چهارشنبه: امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***

جمعه: امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه: امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

***

سه شنبه: امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه: امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می شوم؛ اما من قبول نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***

دوشنبه: امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمیدم که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

***

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!

***

دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

***

یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم “ساناز” خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

***

ترم آخر: امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم…

دسته بندی : جالب و خواندنی ، سرگرمی بازدید 109 بار
دیدگاهتان را بنویسید
پژمان در تاریخ 27 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

هههههههههههههههههه ههههههههههه
وای خدای من عاطفه مدیر به تو میگن میشه از این مطلبا بزار روحمون شاد شد بخدا

mojtaba در تاریخ 26 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

علی آقا اگه دوس نداری من کامنت بزارم بگو که دیگه من کلن بی خیال شوم-اگه جواب بدی ممنونت میشم

mojtaba در تاریخ 26 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

جالب بود-فقط حیف که نویسندش خودشم اخلاقش مثل این ترم اولی هاست

زهرا در تاریخ 26 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

ما به ترم اولیا میگیم ترمک و الحقم که ترمکن !!! حل تمرین 1 درسی بودم داده بودم بچه ها شماره دانشجوییشونو بنویسن دختره شماره همراشو نوشته بود اون بین:

مریم در تاریخ 24 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

خیلی قشنگ بووووووود مرسیییییییییییییی _ ترم اولین دیگه خخخخخخخخخخ

sama در تاریخ 24 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

میلاد در تاریخ 24 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

خوب بود . من خودم دانشجوی ترم 1 پزشکی هستم و اکثریت این طور هستن.

مرجان در تاریخ 23 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

جالب بود خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

میلاد در تاریخ 24 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

نخند………………………….

مرجان در تاریخ 24 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

میخندم ههههههههههههههههههههههههههههه

مریم در تاریخ 23 بهمن 1392 گفته : پاسخ دهید

اتفاقا از نظر من برعکسه
اول اونیکه ترم اول شوت و ضایع است تا اخردانشگاه اینجوریه(ندونستن بعضی چیزا مخصوصن بچه اولیایه خوانواده عادی تره) بعدشم جدیدا ترم اولیا بی جنبن و زود دوست میشن….توهین به کسی نشه چون منظور من اکثریته و حداقل ها جاشون محفوظه

css.php