کد خبر : 197767 تاریخ انتشار : سه شنبه 10 فروردین 1395 - 18:53

قصه کودکانه: گنج دزد دریایی

قصه کودکانه: گنج دزد دریایی ریش آبی غرغر می کرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته رز، اینجا. گنج اینجاست. این خوابی بود که اون شب جاوید دید. روز بعد جاوید شروع به کندن زمین کرد او آنقدر زمین را کند که یک گودال …

قصه کودکانه: گنج دزد دریایی

قصه کودکانه: گنج دزد دریایی

ریش آبی غرغر می کرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته رز، اینجا. گنج اینجاست. این خوابی بود که اون شب جاوید دید. روز بعد جاوید شروع به کندن زمین کرد او آنقدر زمین را کند که یک گودال عمیق بوجود آمد. او به کندن ادامه داد. هر چه گودال عمیق تر می شود تله خاکی که کنار آن بود بلندتر می شد.

او آقدر زمین را کند که حفره ای بسیار عمیق و تله خاکی بسیار بلند درست شد. او نفسی تازه کرد و گفت: خیلی خسته شدم، دیگه نمی توانم ادامه دهم. ناگهان چیزی توجه او را جلب کرد.

اما بجای گنج، فقط یک استخوان پیدا کرد. جاوید یک تکه استخوان و یک حفره و یک تل خاک بزرگ روبرویش بود. او پیش خودش فکر کرد ” آن دزد دریایی به من دروغ گفت”

اماوقتی مادر جاوید مشاهده کرد که پسرش چه کاری کرده است برایش دست زد و لبخند زد.

اوه جاوید متشکرم . من همیشه می خواستم بوته بزرگ گل در اینجا بکارم و از تو متشکرم که این گودال را برایم کندی. این هم یک اسکناس برای کندن گودال!

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 136 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php