چهار شنبه , 22 فوریه 2017
خانه / ادبیات و مذهب

ادبیات و مذهب

حکایت های گلستان سعدی: باب هفتم، – حکایت 3

دانشمندى آموزگار شاهزاده اى بود و بسیار او را مى زد و رنج مى داد، شاهزاده تاب نیاورد و نزد پدر از آموزگار شکوه کرد. شاه، آموزگار را طلبید و به او گفت: پسران مردم را آنقدر نمى زنى که پسرم را مى زنى، علتش چیست آموزگار گفت: به این علت که همه مردم به طور عموم و پادشاهان بخصوص، …

ادامه مطلب

قصه جالب رودخانه تنها

قصه جالب رودخانه تنها یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان …

ادامه مطلب

عزرائیل چگونه می‏ تواند در یک زمان جان هزاران تن را بگیرد؟

عزرائیل چگونه می‏ تواند در یک زمان جان هزاران تن را بگیرد؟ ملک الموت گفت: دنیا به سبب سلطه و قدرتی که خداوند به من بخشیده است نزد من بیش از یک سکه در دست یک مرد نیست که هرگونه بخواهد آن را زیر و رو می کند و منزلی در دنیا نیست مگر اینکه روزی پنج بار وارد آن …

ادامه مطلب

حکایت های گلستان سعدی: باب هفتم، – حکایت 2: برترى هنر بر ثروت

حکیم فرزانه اى پسرانش را چنین نصیحت مى کرد: عزیزان پدر! هنر بیاموزید، زیرا نمى توان بر ملک و دولت اعتماد کرد، درهم و دینار در پرتگاه نابودى است، یا دزد همه آن را ببرد و یا صاحب پول، اندک اندک آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاینده و دولت پاینده است، اگر هنرمند تهیدست گردد، غمى نیست زیرا هنرش …

ادامه مطلب

حکایت های گلستان سعدی: باب ششم، حکایت 9: ناتوانى پیرمرد در ازدواج با زن جوان

شنیدم پیر کهنسالى در آن سن و سال پیرى مى خواست با زنى ازدواج کند، از یک دختر زیباروى که گوهر نام داشت خواستگارى کرد، دخترى که صندوقچه گوهرش از دیده مردم پنهان بود. طبق مراسم عروسى، داماد به دیدار عروس رفت و به مزاح و خوش طبعى پرداخت، ولى پیر از آمیزش ناتوان بود. پیرمرد، نزد دوستان شکوه کرد …

ادامه مطلب

قصه کودکانه شیر و آدمیزاد

قصه کودکانه شیر و آدمیزاد یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسیدند. شیر پرسید: «چه خبر است؟» گفتند: «هیچی، یک آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما …

ادامه مطلب
میهن فال را
دوست دارید
امتیاز دهید: