خانه / ادبیات و مذهب / حکایت های گلستان سعدی: باب هشتم، آداب 96

حکایت های گلستان سعدی: باب هشتم، آداب 96

۱- گرفتن طلا از معدن به کندن آن ختم می شود و اما گرفتن آن از دست بخیل به مانند گرفتن جان او می باشد.

۲- گرفتن طلا از معدن به کندن آن ختم می شود و اما گرفتن آن از دست بخیل زمانی است که مرده باشد.

دونان نخورند و گوش دارند (1)(2)

گویند امید بِهْ که خورده

روزی بینی به کامِ دشمن

زر مانده و خاکسار مُرده

1- دونان: انسانهای حقیر

2- گوش دارند: امیدوار هستند

مفهوم شعر: فرومایگان از مال و اموال خود هیچ بهره ای نمی برند و امیدوار هستند روزی آنها را استفاده کنند، اما غافل از آنکه روزی خواهد رسید که زرهایشان همچنان باقی است و خود در کام مرگ فرو رفته اند.

حتما بخوانید  حکایت های گلستان سعدی: باب هفتم – حکایت 10: بلوغ و کمال حقیقى

پینوشت: کتاب آقای «محمد محمدی اشتهاردی»

درباره mohammad

محمد هستم، امیدوارم لحظات خوبی را در سایت ما سپری کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.