فونت جو
کد خبر : 238217 تاریخ انتشار : سه شنبه 19 بهمن 1395 - 8:17

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 20

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان. در چـشـم مـن آمـد آن سـهی سـرو بـلـنـد بــربــود دلــم ز دســت و در پــای افــکــنــد ایـن …

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 20

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان.

در چـشـم مـن آمـد آن سـهی سـرو بـلـنـد

بــربــود دلــم ز دســت و در پــای افــکــنــد

ایـن دیـده شــوخ مـیـکــشــد دل بــکــمـنـد

خـواهـی کـه بـکـس دل نـدهی دیده بـبـنـد

شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد، برخی از این معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بیتحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود:

آن شــاهـدی و خــشــم گـرفـتــن بــیـنـش

و آن عـقـده بــرابــر وی تــرش شــیـریـنـش

در بـلـاد عـرب گـویند :ضـرب الـحـبـیب زبـیب

از دســت تــو مــشــت بــر دهــان خــوردن

همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید

خـوشـتـر کـه بـدسـت خـویـش نـان خـوردن

انـــگـــور نـــوآورده تــــرش طــــعــــم بــــود

روزی دو سـه صـبـر کـن کـه شـیـرین گـردد

این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته‌اند

نـه در هـرســخــن بــحــث کــردن رواســت

خــطــا بــر بــزرگـان گـرفــتــن خــطــاســت

الاّ به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوّث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی

یـــکـــی کـــرده بــــی آبــــروئی بــــســـی

چـــــه غـــــم دارد از آبـــــروی کــــســـــی

بــســا نـــــــام نــیــکــــــــوی پـــنجاه سال

کــــه یـــک نـــــــام زشـــــــتش کـند پایمال

مـــلــامت کـــــن مــرا چنـــدان که خواهی

کــه نتـــــــوان شــــستن از زنگی سیاهی

قاضی را نصیحت یاران یک دل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسئله بی جواب ولیکن

مـلــامــت کــن مــرا چــنـدانـکــه خــواهـی

کـه نـتــوان شـسـتــن از زنـگـی سـیـاهـی

از یـاد تــو غــافــل نــتــوان کــرد بــهــیـچــم

ســر کـوفـتــه مـارم نـتــوانـم کـه نـپــیـچــم

این بگفت و کسان را به تفحص حال وی بر انگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.

هـــــر کـــــه زر دیـــــد ســــــر فــــــرو آورد

ور تـــــرازوی آهــــنــــیــــن دوشــــســـــت

فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:

امـشـب مگـر بـوقـت نمیخـواند این خـروس

عـشـاق بـس نـکـرده هنوز از کـنـار و بـوس

پــســتــان یـار در خــم گــیـســوی تــابــدار

چــون گـوی عـاج در خــم چــوگـان آبــنـوس

یک دم که چـشـم فتـنه بـخـوابـسـت زینهار

بــیـدار بــاش تــا نـرود عــمـر بــر فـســوس

تـا نـشـنـوی ز مـسـجـد آدینـه بـانـگ صـبـح

یــا از در ســـرای اتـــابـــک غـــریــو کـــوس

لب از لبـی چـو چـشـم خـروس ابـلهی بـود

بــرداشــتــن بــگــفــتــن بــیـهـوده خــروس

قاضی درین حالت که یکی از متعلقان در امد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت

پـــنـــجـــه در صـــیـــد بـــرده ضـــیــغـــم را

چـــه تـــفـــاوت کـــنــد کـــه ســـگ لـــایــد

روی در روی دوســـــت کـــــن، بـــــگـــــذار

تـــا عـــدو پـــشـــت دســـت مـــیــخـــایــد

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند. این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته‌اند.

بـــتــنــدی ســبــک دســت بــردن بــتــیــغ

بـــدانـــدان گـــزد پـــشـــت دســـت دریـــغ

شنیدم که سحر گاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و میریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر امد. قاضی دریافت که حال چیست، گفتا از کدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق.

گفت الحمد‌لله که در توبه همچنان بازست به حکم این حدیث که

لا یغلق باب التوبه علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک

ایـن دو چــیــزم بــر گــنــاه انــگــیــخــتــنــد

بـــخـــت نــافــرجـــام و عـــقــل نــاتـــمــام

گــر گــرفــتـــارم کــنــی مــســتـــوجـــبـــم

ور بــبــخــشــی عــفــو بــهـتــر کـانـتــقــام

ملک گفتا: توبه در این حالت که بر هلاک خویش اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا

چــه ســود از دزدی آنــگــه تـــوبـــه کــردن

کــه نــتــوانـی کــمــنـد انـداخــت بــر کــاخ

بــلــنــد از مــیـوه گــو کــوتــاه کــن دســت

کــه کــوتــه خــود نــدارد دســت بــر شــاخ

ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت

بآســتــیـن مـلـالـی کـه بــر مـن افـشـانـی

طــمـع مـدار کــه از دامـنـت بــدارم دســت

اگر خلاص محالست از این گنه که مراست

بـدان کـرم کـه تـو داری امـیـدواری هـسـت

ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی. ولیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهائی دهد.
مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان پروده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام.

دیگر را بینداز تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او درگذشت و متعنتان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت:

هــر کــه حــمــال عــیـب خــویـشــتــنــیـد!

طـــعـــنــه بـــر عـــیــب دیــگــران مــزنــیــد

چــنین خــــواندم کـه در دریـــــــای اعـــظم

بـــه گــردابـــــــــــی در افـــــــتادند بــــاهم

هــمــی‌گفـــت از مـــیان مـــــوج و تــشـویر

مـــرا بـــگـذار و دســـت یـــــار مـــــن گــیـر

حـــدیـــث عـــــشـق از آن بـــطـــال منیوش

کــــه در ســــخـــــتی کند یـــــاری فراموش

کـه ســعـــدی راه و رســـــــم عشــق بازی

چـــنـــــان دانـــد که در بــــغـــــــــــداد تازی

اگــــر مـــجـــنـــون لیــــلی زنــــــده گشتی

حــــــدیــــــــث عشـــق ازین دفــتـر نبشتی

پایان حکایت پنجم

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 100 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php