کد خبر : 237123 تاریخ انتشار : یکشنبه 10 بهمن 1395 - 15:59

قصه کودکانه اردک خوش شانس

قصه کودکانه اردک خوش شانس پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند.اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که…. روزی یک اردک خوشگل و دوست داشتنی برای گردش بیرون رفت و خیلی زود یک گودال آب تمیز و دوست داشتنی پیدا کرد. اوه، …

قصه کودکانه اردک خوش شانس

قصه کودکانه اردک خوش شانس

پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند.اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که…. روزی یک اردک خوشگل و دوست داشتنی برای گردش بیرون رفت و خیلی زود یک گودال آب تمیز و دوست داشتنی پیدا کرد.

اوه، چه اردک خوش شانسی! اردک خوش شانس گفت: “کواک” اردک کوچک و دوست داشتنی، توی گودال کوچک و زیبا شیرجه رفت. اوه، چه اردک خوش شانس، خوش شانسی. اردک خوش شانس، خوش شانس گفت: “کواک”، “کواک” اردک کوچک و دوست داشتنی، از توی چاله پز از آب قشنگ بیرون آمد و زیر نور آفتاب چرتی زد. اوه، چه اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانسی.

البته اردک خوش شانس خوش شانس خوش شانس طوری خر و پف می کرد که انگار می گفت: “کواک”، “کواک”، “کواک” دختر کوچولو که به قصه گوش می داد، نفس عمیقی کشید و گفت: چه اردک بانمکی. شاید این قشنگترین چیزی باشد که من تا بحال دیده ام پسر کوچولو سرش را خاراند و گفت: اما توی این قصه همه چیز خیلی خوب و دوست داشتنی بود و این نمی تواند واقعیت داشته باشد.

من باید قصه را طوری تغییر دهم که کمتر جذاب و دوست داشتنی باشد او یک مداد و مقداری کاغذ برداشت و از اتاق بیرون رفت. مدتی بعد پسرک به اتاق آمد و گفت: آماده شد.من قصه بهتری نوشته ام بعد صدایش را صاف کرد و گفت: اسم این داستان، اردک بدشانس، بد شانس بد شانس است اردک بانمکی یک چاله پر از گل پیدا کرد اوه، چه اردک بد شانسی! اردک بد شانس گفت:

“کواک” اردک کوچولو و دوست داشتنی، توی گودال پر از گل شیرجه رفت. اوه، چه اردک بد شانس، بد شانسی. اردک بد شانس بد شانس گفت: “کواک”، “کواک” اردک کوچک و دوست داشتنی، از توی چاله پر از گل بیرون آمد و زیر نور آفتاب چرتی زد. اوه، چه اردک بد شانس، بد شانس، بد شانسی. اردک بد شانس بد شانس بد شانس گفت: “کواک”، “کواک”، “کواک”

قصه ی من تمام شد پسرک دفترچه اش را بست و پرسید: نظرتون چیه؟ دخترک دماغش را خاراند و گفت: من از قصه ی اولی بیشتر خوشم آمد. پسر گفت: اما فکر می کنم قصه ای که من نوشتم بهتر است. پدر نظر شما چیه؟ پدر به آنها گفت: هر دو خوب هستند البته هر کدام به نوعی. دخترک و پسرک گفتند: اوه پدر، شما همیشه همین را می گوئید.

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 144 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php