کد خبر : 216677 تاریخ انتشار : یکشنبه 10 مرداد 1395 - 17:12

شاهنامه خوانی: ملحقات دوم، سرگذشت رستم با کک کوهزاد (قسمت دوم)

شاهنامه خوانی: ملحقات دوم، سرگذشت رستم با کک کوهزاد (قسمت دوم) زال باخبر شد که رستم نهانی به جنگ کک رفته است، لرزید و گفت: اگر رستم از پس او برنیاید و کشته شود اوغانیان بد بلایی سر زابل می‌آورند. طبل جنگ را زدند و همه جمع شدند. زال گفت: …

شاهنامه خوانی: ملحقات دوم، سرگذشت رستم با کک کوهزاد (قسمت دوم)

شاهنامه خوانی: ملحقات دوم، سرگذشت رستم با کک کوهزاد (قسمت دوم)

زال باخبر شد که رستم نهانی به جنگ کک رفته است، لرزید و گفت: اگر رستم از پس او برنیاید و کشته شود اوغانیان بد بلایی سر زابل می‌آورند. طبل جنگ را زدند و همه جمع شدند. زال گفت: رستم با کودکان به جنگ کک رفته است اگر دوباره او را زنده ببینم سپاس پروردگار را به‌جا می‌آورم و اگر کشته شود تمام اوغان را می‌سوزانم. سپاهی باید فراهم کنیم. مرا در این رزم باری دهید. لشگریان گفتند: ما حاضریم یک تن را هم زنده نمی‌گذاریم. پس زال زره نریمان را پوشید و کمان گرشاسپ را به دست گرفت و بر اسب نشست و با پنجاه‌هزار سپاهی سواره و پیاده به راه افتاد. تهمتن دو روز و دو شب در حال کشتی با کک بود. کهزاد تشنه شد و به رستم گفت: ای نوجوان من توان کشتی ندارم امان بده تا آب بخورم و باز کشتی بگیریم. من پیر شده‌ام و نیرویم را ازدست‌داده‌ام. رستم خندید و او را رها کرد. کوهزاد به‌سوی چشمه رفت و آب خورد و روی سر و تنش را شست و گوشه‌ای افتاد. رستم خروشید چرا نشسته‌ای؟ بیا بجنگ. پس دور سوم کشتی آن‌ها آغاز شد. همی زور کرد این بر آن، آن بر این ز خون گل شده دشت آورد و کین نهاده سر اندر سر یکدگر چو شیران جنگی گرفته کمر ناگاه از دور گرد سیاهی برخاست و کم‌کم سپاهیان به سرکردگی زال زر نمایان شدند و وقتی رستم پدرش را دید با یزدان گفت: به من کمک کن و زوری بده تا خودم حساب کک را برسم. نمی‌خواهم پدر یاریم کند. پس او را بلند کرد و تا پیش پای زال برد و به زمین زد و دو دستش را بست. زال شاد شد و رستم را تحسین نمود و گفت: ای پهلوان جهان و سر نامداران تو سر شیر را به دام آوردی. کاری کردی که گرشاسپ و نریمان و سام نتوانستند انجام دهند. جهانی را از ستم رهانیدی سپس به کوهزاد گفت: ای دزد خیره‌سر بد نژاد این بیدادی بود که بر سیستان کردی؟ از خداوند نترسیدی که مال مردم را به‌زور گرفتی؟ حال ببین که چگونه اسیر این کودک شدی. کک گفت: عمر زیادی کردم و همتایی نداشتم حال که زمانه‌ام سرآمد به دست پسرت اسیر شدم. زال به زابلیان گفت: همه سپاه اوغان را بکشید. سپاهیان حمله بردند و سپاه اوغان را تارومار کردند. شبانگاه جشن گرفتند و می‌نوشیدند و رامشگران می‌نواختند. صبحگاه گروهی از اوغان و لاچین رسیدند و از زال پوزش خواستند و زال هم آن‌ها را بخشید و سپس به دژ رفت و در هر کنجی گنجی از در و یاقوت و لعل و گهر و کلاه و قبا و کمر دید و کنیزان زیبا و غلامان چینی یافت. دژ را خالی کردند و سپس آن را خراب نمودند. کک از ناراحتی خاک بر سرش ریخت. وقتی به سیستان برگشتند و به درگاه منوچهر رفتند و کک و بهزاد و همه دزدان را به همراه غنائم تحویل دادند و منوچهر شاد شد. که در عهد من رستم نوجوان ز مادر بزاد و بشد پهلواندر همه شهرها جشن به راه افتاد و منوچهر بر تخت نشست و همه بزرگان جمع شده بودند. تهمتن سوی منوچهر آمد و تعظیم کرد. منوچهر رویش را بوسید و او را بر تخت زر نشاند سپس شهریار دستور داد که کک و بهزاد را به دار بیاویزند و تا سه ماه اجسادشان را پایین نیاوردند تا عبرت دیگران شود. شاه به رستم قبایی از زر و طوق زرین و تاج و کمربند داد و همه دشت را به او سپرد و به رستم گفت: جنگجویی چون تو در جهان نیست. من از دست زال ناراحت بودم که داماد مهراب شد ولی وجود تو دلم را شاد کرد. زال نامه‌ای به سام نوشت و شرح پهلوانی رستم را تعریف کرد. سام شگفت‌زده شد و جشن به پا کرد و هوس کرد که به دیدن رستم برود پس به‌سوی سیستان رفت و زال به همراه رستم به پیشوازش رفتند. رستم بر دستش بوسه زد و سام بر او آفرین کرد و یک ماه با آن‌ها بود و بعد به‌سوی گرگساران رفت. در پند بیوفایی جهاندر این قسمت فردوسی از بی¬وفایی جهان و از درد پیری و بر شکایت می‌کند و بر علی (ع) و محمد (ص) درود می‌فرستد و بعد هم به مدح شاه محمود غزنوی می‌پردازد.

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 175 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php