کد خبر : 216219 تاریخ انتشار : پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 17:09

شاهنامه خوانی: ملحقات اول، داستان جمشید (قسمت دوم)

شاهنامه خوانی: ملحقات اول، داستان جمشید (قسمت دوم) جمشید پذیرفت و با او ازدواج کرد و روزهای خوشی را با شادی و بوس و کنار گذراندند. بعدازآنکه دختر باردار شد برای اینکه رازش فاش نشود کمتر نزد پدر می‌رفت. پدر به او بدگمان شد پس کنیزی را فرستاد تا بفهمد …

شاهنامه خوانی: ملحقات اول، داستان جمشید (قسمت دوم)

شاهنامه خوانی: ملحقات اول، داستان جمشید (قسمت دوم)

جمشید پذیرفت و با او ازدواج کرد و روزهای خوشی را با شادی و بوس و کنار گذراندند. بعدازآنکه دختر باردار شد برای اینکه رازش فاش نشود کمتر نزد پدر می‌رفت. پدر به او بدگمان شد پس کنیزی را فرستاد تا بفهمد دخترش مشغول چه‌کاری است. مدتی گذشت و بالاخره دخترک شکمش بزرگ شد و قد چون سروش خمیده گشت و کنیزک فهمید که او باردار است و به شاه خبر داد. شاه وقتی دخترش را دید اخم کرد و گفت: این چه وضعی است؟ تو همان کسی هستی که از مردان دوری می‌کردی؟ این چه‌کار ننگینی بود که کردی؟ دختر برآشفت و گریان گفت: من هیچ‌گاه باعث ننگ دودمانم نمی‌شوم. تو به من اجازه دادی با کسی که می‌خواهم ازدواج کنم و من با پادشاهی بی‌همتا یعنی جمشید شاه ازدواج‌کرده‌ام. شاه خوشحال شد و گفت: فردا او را به شتر می‌بندم و به نزد ضحاک می‌فرستم. دخترک به زاری افتاد و گفت: دست به خون جمشید شاه آلوده مکن که باعث بدنامی تو می‌شود و همه تو را نفرین می‌کنند. از خدا بترس.

بدی کردن ار چه توان با کسی

چو نیکی کنی بهتر آید بسی

اگر می‌خواهی او را از من جدا کنی ابتدا باید سر از تن من جدا نمایی. او به ما پناه آورده است.نباید او را برنجانی. دل پدر به حال دختر سوخت و گفت: هرچه بخواهی همان می‌کنم. ولی تو باید ما را باهم آشنا کنی.

روز بعد شاه زابل به دیدن جمشید آمد و بر او آفرین کرد و تعظیم نمود. جم از جای برخاست و او را نواخت و تشکر کرد که باوجوداینکه مهمان ناخوانده بوده است او را پذیرفت و به نیکی رفتار کرد ولی گفت: من می‌ترسم که روزی طمع کنی و مرا به ضحاک بدهی. شاه گفت: چنین گمان مبر. به یزدان قسم که به تو وفادارم و رازت را فاش نمی‌کنم.

نماند جهان بر یکی سان شکیب

فرازست پیش از پس هر نشیب

بعد از نه ماه شاهزاده پسری به دنیا آورد و نامش را تور نهادند. وقتی پنج‌ساله شد چنان زیبا و بزرگ و بافرهنگ شد که همه از دیدنش شاد می‌شدند اما هرچند سخنی را پنهان کنند بالاخره روزی آشکار می‌شود. هرکس تور را می‌دید به یاد جمشید می‌افتاد و بالاخره راز قدیمی فاش شد و شاه زابل به جمشید گفت: چه چاره کنیم: بهتر است که فرار کنی. جمشید هم تصمیم به فرار گرفت و تا شاهزاده او را دید و پرسید: چرا ناراحتی؟ او گفت: رازمان فاش شد و پدرت به من گفت بهتر است ازاینجا بروم. شاهزاده غمگین و نالان شد. جمشید گفت: غم مخور و مراقب فرزندمان باش.

جمشید به راه افتاد و به‌سوی هندوستان رفت و ازآنجا شنیده شد که ضحاک او را اسیر کرد و با اره به دونیم نمود. وقتی همسرش از مرگش اطلاع یافت سوگوار شد و جامه چاک‌چاک نمود و بر سرش خاک ریخت و در طول یک ماه رنگش پرید و بالاخره زهر خورد و مرد.

تور هرروز رشد می‌کرد و قد می‌کشید و هنرهای پهلوانی و رزمی و دبیری و دانش را یاد گرفت و در اسب‌سواری بی‌همتا شد. شاه زابل خیلی او را دوست داشت و به او منشور شاهی داد و دختری از نژاد خود به او داد. بدین‌سان از تور فرزندی به نام شیدسپ متولد شد. چند سال بعد تور مرد و شیدسپ جانشین او شد و بر تخت پادشاهی زابل نشست. مدتی بعد از مرگ کورنگ از شیدسپ پسری به دنیا آمد که نامش را طورگ گذاشتند. طورگ در ده‌سالگی ازنظر قدرت از پدر و پدربزرگش هم برتر شد. روزی پدرش خواست تا به کابل بتازد و آنجا را تسخیر کند. طورگ گفت: من هم می‌آیم. پدر گفت: تو کودکی و هنگام رزمت نرسیده است و تو باید با گوی بازی کنی. طورگ گفت: تو به بوی مشک توجه کن نه به رنگش. اگرچه کودکم اما کار مردان را بلدم. پدر شاد گشت و او را در آغوش گرفت و زره و ترک رومی و سپر به او پوشاند و تیغ و گرز گران به او داد. از آن‌سو شاه کابل زورآزمایان را در سپاهش جمع کرد. او پسری به نام سرند داشت پس سپاهی به او داد. ازقضا هر دو در برابر هم قرار گرفتند. طورگ نزد پدر رفت و گفت: سرند کدام است؟ پدر گفت: پسرم تو هنوز کودک هستی. سوی او نرو. طورگ برآشفت و گفت: پدر او را نشانم بده. پدرش گفت: او در قلب سپاه است و درفش سپید دارد با کلاه‌خود و کمر و خفتان زرد. طورگ اسب را تازاند و به‌سوی سرند حمله برد و عده بسیاری را تارومار کرد. سرند که دید او به سویش می‌آید با گرز به کلاه‌خودش زد اما طورگ طوری نشد و کمربند او را گرفت و به‌سوی پدر تاخت و او را روی زمین انداخت و گفت: این هدیه کابلی را از این کودک زابلی بپذیر و دیگر مرا کودک مخوان و مرا شیر نر بخوان. سپاه که رئیسش را ازدست‌داده بود پراکنده گشت. سپاه زابل پیروزمندانه به زابل برگشت و کابل شاه مجبور شد همه‌ساله باج و خراج به زابل بدهد. مدتی بعد زمان شیدسپ سررسید و او رخت از جهان بربست و طورگ بر تخت پادشاهی نشست. چندگاهی بعد از او پسری به وجود آمد که نامش را شم گذاشتند. شم رشد کرد و بزرگ شد و یال و کوپال یافت و از او پسری به نام اترط به دنیا آمد. مدتی بعد طورگ و شم هر دو مردند و پادشاهی به اترط رسید و خداوند پسری به او داد که نامش را گرشاسپ نهادند. او پسری زیبا بود و از روز نخست مانند کودک یک‌ساله بود و در یک‌سالگی مانند کودک ده‌ساله شد و بسیار قوی و تنومند بود. در فنون و مهارت‌های جنگی بی‌همتا شد و وقتی ده‌ساله شد قد بلندی پیدا کرد و در کشتی و چوگان همانند نداشت. در نوزده‌سالگی شمشیرباز توانایی بود و با سپاهیان فراوانی مبارزه کرد و چیره شد و هیچ پادشاهی جرات حمله به پادشاهی اترط را نداشت چون از گرشاسپ می‌ترسید. از زمان تور تا گرشاسپ هشتصد سال می‌گذشت. از گرشاسپ، نریمان به وجود آمد و از نریمان سام یل به دنیا آمد و از سام نیز زال زر زاده شد و از زال هم رستم دستان به وجود آمد.

بزرگان این تخمه کز جم بدند سراسر نیاکان رستم بدند

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 200 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php