کد خبر : 214515 تاریخ انتشار : یکشنبه 27 تیر 1395 - 15:03

شاهنامه خوانی: داستان پنجاه و یکم، پادشاهی خسرو پرویز (قسمت چهارم)

شاهنامه خوانی: داستان پنجاه و یکم، پادشاهی خسرو پرویز (قسمت چهارم) در پیش همه گستهم قرار داشت و خسرو به آن‌ها گفت: به خدا تکیه کنید. اگر در این جنگ کشته شویم بهتر از این است که یک بنده به ما سلطنت کند. همه شاه را تحسین کردند. خسرو سپاه …

شاهنامه خوانی: داستان پنجاه و یکم، پادشاهی خسرو پرویز (قسمت چهارم)

شاهنامه خوانی: داستان پنجاه و یکم، پادشاهی خسرو پرویز (قسمت چهارم)

در پیش همه گستهم قرار داشت و خسرو به آن‌ها گفت: به خدا تکیه کنید. اگر در این جنگ کشته شویم بهتر از این است که یک بنده به ما سلطنت کند. همه شاه را تحسین کردند. خسرو سپاه را به بهرام سپرد و همراه چهارده مرد گرد به راه افتاد.وقتی به بهرام خبر رسید او نیز به همراه آذرگشسپ و یلان¬سینه به‌سوی آن‌ها رفت و لشگر را به جان فروز سپرد.وقتی بهرام و یارانش حمله کردند از چهارده یار خسرو فقط گستهم و بندوی و گردوی ماندند. کار به خسرو تنگ شد و به رازونیاز با یزدان پرداخت و از او کمک خواست.همان زمان از کوه صدایی درآمد و فرخ سروش پدیدار شد. خسرو از دیدن او دلیر شد سپس او دست خسرو را گرفت و ازآنجا نجاتش داد. خسرو پرسید: نامت چیست؟ فرشته گفت: نامم سروش است و تو پس‌ازاین پادشاه می‌شوی و باید پارسایی کنی.وقتی بهرام فرشته را دید مبهوت شد و لرزه بر اندامش افتاد و گفت: تا وقتی با انسان‌ها می‌جنگم کم نمی‌آورم اما وقتی جنگ با پری باشد نمی‌توانم کاری کنم.درحالی‌که نیاطوس و مریم نگران بودند خسرو پدیدار شد و همه شاد شدند. خسرو آن جریان را برای مریم تعریف کرد و گفت: حال باید دوباره جنگ را شروع کرد. سپاهیان از کوه حمله آوردند و بهرام پشیمان و نادم بود ولی با کمان تیری به کمربند شاه زد. غلامی آمد و تیر را از دیبای شاه بیرون کشید. خسرو حمله برد و با نیزه بر کمند بهرام زد ولی چون زره داشت کمرش باز نشد و نیزه‌اش به دونیم شد. شاه برآشفت و با گرز بر مغفرش کوبید و همه لشگریان با دیدن این صحنه نیرو گرفتند و ایرانی و رومی حمله بردند.بهرام عقب کشید و لشگرش پراکنده شد. بندوی به شاه گفت: لشگر زیادی است که چون مور و ملخ پراکنده می‌شوند بهتر است که به نادمین امان دهید. خسرو پذیرفت.

بندوی شخصی خوش‌صدا را برگزید تا فریاد برآورد: شاه گناه همه را بخشیده است و هرکس تسلیم شود در امان است.

صبح روز بعد از لشگریان بهرام چیزی باقی نمانده بود.وقتی بهرام چنین دید به یارانش گفت: اکنون فرار بهتر است.بنابراین با گنجینه‌ای که بار سه هزار شتر بود فرار کرد.وقتی خبر به خسرو رسید ناراحت شد و سه هزار جنگجو را به فرماندهی نستوه به دنبال بهرام فرستاد.نستوه مرد جنگ با بهرام نبود و با بیم و هراس به دنبال بهرام رفت. بهرام هم وضع خوبی نداشت و به همراه یلان سینه و آذرگشسپ و عده کمی از سپاه از بیراهه می‌رفتند تا از دور ده ویرانه‌ای نمایان شد. همه پشیمان شدند و تشنه به خانه پیرزنی رسیدند و از او آب‌ونان خواستند. پیرزن نان کشک به آن‌ها داد که خوردند و شراب خواستند.پیرزن گفت: می و جامی از سر کدو دارم. بهرام گفت: بهتر از این نمی‌شود. بهرام پرسید: از کار جهان چه خبرداری؟ پیرزن گفت: امروز مردمی که از شهر می‌آمدند، تعریف کردند که چوبینه در جنگ با شاه شکست خورد و فراری شد.بهرام گفت: این فرار از روی خرد بود. پیرزن گفت: ای مرد شهیر چرا دیو چشم تو را بست؟ آیا نمی‌دانی از وقتی‌که بهرام پورگشسپ با پور هرمزد جنگید همه به او می‌خندند؟

بهرام شب را آنجا ماند ولی آرام و قرار نداشت و صبح روز بعد به راه افتاد تا به نیستانی رسید.مردمی که در نیستان بودند گفتند: چرا اینجا آمدی؟ لشکری در جلو منتظر شماست.بهرام به لشکرش گفت: دور سپاه حلقه‌زنید و حمله کنید. نیستان را آتش زدند و عده زیادی از لشکر نستوه کشته شدند.بهرام نستوه را از زین پایین کشید. نستوه امان خواست و بهرام گفت: ننگم می‌آید که سرت را ببرم. برو و همه‌چیز را برای خسرو تعریف کن. سپس بهرام به راه افتاد و به ری رسید و ازآنجا به‌سوی خاقان حرکت کرد.پس از جنگ خسرو به درگاه خداوند به خاک افتاد و سپاسگزاری کرد و بعد به دبیر دستور داد نامه¬ای بر حریر برای قیصر بنویسد و از جریان جنگ او را مطلع سازد. پیک نامه خسرو را برای قیصر برد. قیصر نیز شاد شد و به درگاه یزدان شکرگزاری نمود و دینار فراوانی به درویشان داد و در نامه‌ای به خسرو ابتدا از خداوند یادکرد و سپس سفارش کرد که جز عدالت و خوبی را پیش نگیرد. به همراه نامه تاج قدیمی که از قیصران یادگار بود بعلاوه یک طوق و گوشوار شاهانه و هزاروصد جامه زرنگار و صد شتر دینار زر و در و یاقوت و یک خفتان سبز که با زر بافته‌شده بود و صلیبی گوهرنگار و یک‌تخت پر جواهر را برای خسرو توسط چهار فیلسوف رومی فرستاد. وقتی خسرو نامه را خواند و هدایا را دید تعجب کرد و به وزیرش گفت: این جامه رومی زرنگار و صلیب از آن ما نیست. اگر بپوشم نامداران خواهند گفت: شهریار ما مسیحی شده است و اگر نپوشم و به گوش قیصر برسد ناراحت می‌شود.وزیر به خسرو گفت:دین شاهان به پوشش نیست. تو معتقد به دین زرتشت هستی اگرچه خویشاوند قیصر باشی.خسرو جامه را پوشید و بزرگان را به حضور طلبید و رومیان و ایرانیان به حضور شاه رسیدند. کسی که عاقل بود و او را در آن جامه می‌دید، می‌دانست که او برای احترام به قیصر این کار را کرده است و بعضی‌ها هم می‌گفتند: شاه نهانی مسیحی شده است. روز دیگر که خسرو بر خوان خود همه بزرگان را جمع کرده بود بر سر سفره میان نیاطوس و بندوی کدورتی پیش آمد که نزدیک بود به جنگی میان ایران و روم تبدیل شود اما مریم به خسرو گفت: بندوی را با ده سوار نزد نیاطوس بفرست و من هم بینشان صلح برقرار می‌کنم. بنابراین در آن میان مریم به نیاطوس گفت: آیا ندیدی قیصر با شاه چه رفتاری داشت؟ تو با این کار آبروی مرا می‌بری. آیا از قیصر نشنیدی که خسرو از دینش برنمی‌گردد؟ بندوی را در آغوش گیر و کردار قیصر را به باد نده. خسرو هم پیغام داد که: بندوی برای من ارزشی ندارد زیرا او قاتل پدر من است و من کینه او را به دل دارم.نیاطوس بعد از سخنان مریم و پیام شاه وقتی بندوی را دید بپا خاست و خندید و آشتی کرد و باهم نزد شاه رفتند و مسئله فیصله یافت. شاه به خرادبرزین دستور داد تا از گنجینه غنائم دو بهره میان رومیان تقسیم کنند و به نیاطوس خلعت و اسب و کنیزان زرین‌کمر و گوهر فراوان داد. سپس رومیان به‌سوی روم به راه افتادند و خسرو تا دومنزلی آن‌ها را بدرقه کرد.

خسرو به آتشکده آذرگشسپ رفت و دوهفته به رازونیاز پرداخت و گوهر فراوانی به درویشان داد و سپس به اندیوشهر رفت و در ایوانی که از زمان نوشیروان مانده بود قصری ساخت و بر تخت نشست و دستور داد منشور ایرانیان را بنویسند. بدین‌سان بندوی را مسئول کرد که خراسان را به گستهم بسپرد و برزمهر را وزیر خود قرارداد و دارابگرد و اصطخر را به همراه کنیزان و خلعت به شاپور سپرد. شهر کرمان را به اندیان سپرد و کشور دیگری را به گردوی داد. شهر چاچ را به بالوی و گنج فراوانی به پسر تخواره داد و به همه لشگریان خلعت خسروی داد و هرکدام از بزرگان را نگاهبان مرزی کرد و به جارچی دستور داد تا بگوید: کین مجویید و خون مریزید و گرد کار بد نروید که جای ستمکاره بالای دار است.

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

دسته بندی : ادبیات و مذهب ، داستان کوتاه و بلند بازدید 85 بار
دیدگاهتان را بنویسید
css.php