تیشرت bnw
کد خبر : 261479 تاریخ انتشار : دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸ - ۶:۳۳

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت های خواندنی و پند آموز حکایت نوعی از داستان کوتاه است که در آن درس یا نکته‌ای اخلاقی نهفته است. این درس یا نکته بیشتر در پایان حکایت بر خواننده آشکار می‌شود. حکایت‌ها معمولاً طوری نوشته می‌شوند که خواننده به سادگی آن‌ها را درک کند. در ادامه دو حکایت …

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت نوعی از داستان کوتاه است که در آن درس یا نکته‌ای اخلاقی نهفته است.

این درس یا نکته بیشتر در پایان حکایت بر خواننده آشکار می‌شود.

حکایت‌ها معمولاً طوری نوشته می‌شوند که خواننده به سادگی آن‌ها را درک کند.

در ادامه دو حکایت جالب و خواندنی را گردآوری کرده ایم. با ما همراه باشید.

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت های خواندنی و پند آموز

داستان تاجر و پسر خردسال

روزی از روزها تاجری در یکی از روستاها، مقدار زیادی گندم و جو خرید و گونی ها را در ماشینش گذاشت و می خواست آن ها را به شهر ببرد و به انبار انتقال دهد.

در بین راه از پسری بچه ای سؤال کرد که« تا خارج شدن از روستا چقد راه است و چقد طول میکشد؟»

پسربچه پاسخ داد: «درصورتی که آرام و آهسته بروید حدود ۱۰ دقیقه دیگر به جاده اصلی می رسید.

ولی درصورتی که بخواهید با سرعت حرکت کنید ۳۰ دقیقه و یا احتمالا بیش تر طول بکشید تا به جاده اصلی برسید.»

تاجر از این که در پاسخ پسر تضاد وجود داشت ناراحت شد و فکر کرد او پسرک بی تربیتی است که تاجر را به بازی گرفته است.

پس به پسرک بد و بی راه گفت و پایش را بر پدال گاز گذاشت و به سرعت حرکت کرد.

ولی پنجاه متر بیش تر نرفته بود که چرخ خودرو به سنگی اصابت کرد و با تکان خوردن خودرو، تمامی محصول ها به زمین ریخت.

تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد.

زمانی که خسته و کوفته به طرف ماشین بر می گشت یاد حرف های پسر بچه افتاد.

هنگامی که منظور وی را فهمید که جاده پر از کلوخ است پس بقیه راه را آهسته و بااحتیاط طی کرد.

شاید گاهی باید آهسته تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

« برای کسی که اهسته و پیوسته راه میرود ، هیچ راهی دور نیست.»

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت های خواندنی و پند آموز

ما چه قدر فقیر هستیم

روزی یک مرد ثروتمند پسر خردسالش را به یک روستا برد تا به وی نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی میکنند چه قدر فقیر هستند.

آن دو، یک شبانه روز در خانه ی کوچک یک روستایی مهمان بودند.

در راه برگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در خصوص مسافرتمان چه بود ؟

پسر جواب داد:خوب بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر جواب داد:آری پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر اندکی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در منزل یک سگ داریم و آن ها چهار تا.

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که انتها ندارد.

ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آن ها ستاره ها را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود ولی باغ آن ها بی انتهاست.

با گوش دادن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.

پسر بچه اضافه کرد: سپاسگزارم پدر تو به من نشان دادی که ما چه قدر فقیر هستیم.

دیدگاهتان را بنویسید