کد خبر : 204608 تاریخ انتشار : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۴

شاهنامه خوانی: داستان بیست و یکم، سیاوش (قسمت ششم)

۳۰۰۱۲۰۰

شاهنامه خوانی: داستان بیست و یکم، سیاوش (قسمت ششم)

روزی زواره به شکار گورخر رفت و ترکی او را هدایت می‌کرد. آن ترک گفت: اینجا شکارگاه سیاوش بود.زواره دوباره داغش تازه شد و اشکش جاری گشت. لشکریان چون به او رسیدند و او را غمگین یافتند بر آن راهنما نفرین کردند و او را از پا درآوردند. زواره سوگند خورد که از این به بعد نه به شکار روم و نه آرام و خواب دارم تا اینکه انتقام سیاوش را از افراسیاب بگیرم پس نزد رستم رفت و گلایه کرد که آیا ما برای انتقام آمدیم یا برای آسایش؟ چرا باید این کشور آباد بماند؟ پس تهمتن موافقت کرد تا توران را خراب کنند و تعداد زیادی را سر بریدند و زنان و کودکان را اسیر کردند و بسیاری هم تسلیم شدند و گفتند: ما نمی‌دانیم افراسیاب زنده است یا مرده ولی از او بیزاریم. رستم سپاهیان را جمع کرد و گفت: ممکن است افراسیاب از طرف دیگر به ایران هجوم ببرد و از کاووس پیر هم کاری ساخته نیست پس باید به ایران برویم. به راه افتادند و با تمام غنائم از توران به زابل نزد زال رفتند و طوس و گودرز و گیو با لشکریان به‌سوی شاه رفتند. وقتی افراسیاب شنید که رستم بازگشته است بادلی پر از کینه بازگشت و همه بوم و بر را زیروزبر شده و همه مهتران را کشته دید پس به بزرگان گفت: این کینه را به دل داشته باشید و فراموش مکنید پس سپاهی گران آماده کرد و به‌سوی ایران حرکت کرد و بسیاری از شهرها را اشغال نمود. هفت سال خشک‌سالی شد و بارانی نبارید و رستم در زابل بود و افراسیاب قسمت‌های زیادی را گرفته بود. یک‌شب گودرز خواب دید: ابر پرآبی آمده و به‌آرامی به گودرز می‌گوید اگر می‌خواهید از این ناراحتی درآیید در توران شاهی جوان است که نامش کیخسرو است و او پسر سیاوش است اگر او به ایران بیاید به خونخواهی پدر توران را زیرورو می‌کند. از میان گردان تنها گیو است که می‌تواند او را پیدا کند. وقتی گودرز از خواب بیدار شد گیو را نزد خود خواند و خوابش را تعریف کرد و از او خواست که برود و خسرو را بیاورد. خبر به مهین بانو گشسب همسر گیو و دختر رستم رسید که گیو عزم سفر دارد پس نزد او رفت و گفت: شنیده‌ام که می‌خواهی به توران بروی پس اجازه بده که من هم نزد رستم برم که خیلی وقت است پدرم را ندیده‌ام. گیو پذیرفت. هنگامی‌که گیو آماده رفتن می‌شد گودرز به او گفت: با چه کسی همراه می‌شوی؟ گیو پاسخ داد: اسب و کمندی برای من کافی است فقط تو بیژن را در کنار خود حفظ کن. گیو تازان به توران رسید و هر جا می‌رسید به ترکی از کیخسرو نشان می‌جست و هرکس خبر نداشت به‌ناچار می‌کشت تا اینکه کسی از کار او باخبر نشود و رازش فاش نگردد. بدین‌سان هفت سال گذشت. در این زمان رستم لشکرش را از روی آب گذرانده بود و افراسیاب به گنگ آمد و ایرانیان دوباره ایران را پس گرفتند پس افراسیاب به پیران گفت: کیخسرو را با مادرش درجایی نگهدار. روزی گیو به بیشه‌ای رفت و از اسب پیاده شد و خوابید و با خود می‌گفت: از کیخسرو نشانی نیافتم و بیخود آواره شدم. یا خسرویی نبوده است یا اینکه مرده است. چشمه‌ای دید و در کنار چشمه پسر بلند بالایی نشسته بود که جام می در دست داشت و از صورتش نور خرد می‌بارید گویی سیاوش است که بر تخت نشسته است. گیو با خود فکر کرد که او کسی جز کیخسرو نمی‌تواند باشد. پیاده به‌سوی او رفت وقتی کیخسرو او را دید خندید و با خود گفت: این شخص جز گیو نمی‌تواند باشد که آمده مرا به ایران ببرد.پس جلو رفت و گفت: ای گیو خوش‌آمدی از طوس و گودرز و کاووس چه خبرداری؟ از رستم چه خبر؟ گیو متعجب شد و گفت: تو ما را از کجا می‌شناسی؟ کیخسرو پاسخ داد: پدرم هنگام مرگ نشانی‌های تو را به مادرم داده است و او هم برای من گفته است. گیو گفت: تو ظاهر سیاوش را داری ممکن است نشانت را هم ببینم؟ کیخسرو برهنه شد و آن نشان سیاه را نشانش داد. پس‌ازآن بیشه راه افتادند و گیو از هفت سال جستجوی خود و از کاووس که در غم سیاوش ازپاافتاده سخن راند. خسرو غمگین شد. کیخسرو و گیو به شهر سیاوخشگرد رفتند تا فرنگیس را همراه خود ببرند. فرنگیس گفت: اگر درنگ کنیم افراسیاب آگاه می‌شود و آن دیوصفت ما را می‌کشد پس تو با زین و لگام به مرغزاری که در این نزدیکی است برو. جایی است چون بهار خرم و جویباری با آب روان دارد که هرچه گله هست برای آب خوردن آنجا می‌آیند. شبرنگ بهزاد اسب پدرت آنجاست. برو او را بیاور که پدرت او را برای همین روز آنجا رها کرده استکیخسرو و گیو به نشانی که مادر داده بود رفتند و کیخسرو شتابان نزد چشمه رفت و بهزاد را یافت و زین و لگامش را نشان داد و بهزاد هم از چهره خسرو به یاد سیاوش افتاد و از جا حرکت نکرد. وقتی خسرو او را آرام یافت جلو رفت و لگام و زین او را بست و سوار شد و ناگهان از جلوی چشم گیو ناپدید شد و گیو غمگین شد و با خود فکر کرد: حتماً این اسب اهریمن بوده است. نکند کیخسرو درخطر باشد اما کیخسرو کمی که راه پیمود ایستاد تا گیو هم رسید. کیخسرو به گیو گفت: تو با خود اندیشیدی که این اسب اهریمن است که مرا برد و رنج‌های هفت‌ساله‌ات به بادرفت. گیو بر هوش شاه آفرین گفت. وقتی نزد فرنگیس رسیدند او به ایوان رفت و گنجی را که نهان کرده بود آورد و به گیو گفت: هرچه می‌خواهی انتخاب کن. گیو درع سیاوش را پسندید و مقداری از گنج را برداشتند و فرنگیس نیز خودی برسر گذاشت و به راه افتادند.در ایران گفتگو افتاد که خسرو به‌سوی ایران می‌آید و این خبر به پیران هم رسید که باعث وحشت او شد و با خود گفت: چگونه این خبر را به افراسیاب بگویم؟ آبرویم رفت. پس گلباد و نستیهن را برگزید و به همراه سیصد سوار ترک فرستاد و گفت: باید سر گیو را به نیزه کنید و فرنگیس را به خاک‌اندازید و کیخسرو را به بند کشید. فرنگیس و کیخسرو خوابیده بودند و گیو نگهبانی می‌داد که سواران را دید و میان آن‌ها رفت و شروع به جنگ کرد و بسیاری را هلاک کرد طوری که همه از جنگ سیر شدند. گلباد به نستیهن گفت: گویی کوه خاراست که ما از پس او برنمی‌آییم و اخترشناسان گفته‌اند که به توران بد خواهد رسید و کوشش ما بی‌فایده است پس همگی فرار کردند. گیو نزد خسرو رفت و ماجرا را بازگفت. خسرو بر او آفرین گفت سپس چیزی خوردند و راه افتادند. از آن‌سو ترکان خسته و مجروح به پیران رسیدند. پیران از گلباد پرسید: خسرو کجاست؟ گیو چه شد؟ گلباد ماجرا را بازگفت. پیران او را نکوهش کرد و گفت که این شکست مایه ننگ است. پیران سه هزار سوار جنگی برگزید و به آن‌ها گفت: باید سریع رفت تا آن‌ها به ایران نرسند.

گیو و خسرو و فرنگیس با شتاب می‌رفتند تا به رودی به نام گلزاریون رسیدند که در بهار چون دریای خون بود و گیو به شاه گفت: باید از روی آب گذشت و استراحت کرد اگر لشکر بیاید برای جنگ آب برای ما حصار است پس چیزی خوردند و خوابیدند و فرنگیس بیدار ماند و به‌محض اینکه سپاه را دید آن‌ها را بیدار کرد و به گیو گفت: او ما را دست‌بسته نزد افراسیاب می‌برد و شاه هم به ما رحم نمی‌کند. گیو پاسخ داد: نترس. من از جنگ توران هراسی ندارم. تو با شاه سریع به بلندی روید که خداوند یار من است. کیخسرو گفت: من هم با تو می‌جنگم. گیو پاسخ داد: جهانی در انتظار تو هستند.من و پدرم پهلوان هستیم و همیشه در خدمت شاهان بودیم و من هفتادوهشت برادر دارم اگر من کشته شوم پهلوانان دیگر هستند ولی اگر تو کشته شوی دیگرکسی نیست و رنج هفت‌ساله من نیز به هدر می‌رود. گیو لباس جنگ پوشید و به جنگ سپاه رفت و غرید و جنگجو طلبید. پیران دشنام داد که تو تنها به این رزمگاه آمدی؟ گیو غرید ای ترک بد نژاد به کینخواهی سیاوش در جنگ مرا دیده‌ای و بسیار بزرگان چین به دست من تباه شدند و دو تن از زنان حرمت که خواهر و همسرت بودند را اسیر کردم و تو همچنان زنان فرار کردی. تمام بزرگان و خویشان کاووس و دیگر دلیران همگی دختر رستم را می‌خواستند حتی طوس به خواستگاریش رفت ولی تهمتن اعتنا نکرد و دخترش مهین بانو گشسپ را به من داد و من هم به رستم خواهرم شهربانو را دادم. به‌جز رستم کسی هماورد من نیست و اکنون با این خنجر جهان را پیش چشمت سیاه می‌کنم و حتی یک نفر از لشکرت را زنده نمی‌گذارم و خسرو را به ایران می‌برم و سپس به کینخواهی سیاوش به توران می‌آیم و آنجا را تباه می‌کنم. وقتی پیران این سخنان را شنید دلش پر از بیم شد و گفت: ای شیرمرد بیا تا باهم کشتی بگیریم و ببینیم کدام می‌توانیم دیگری را به زمین بزنیم. گیو گفت: پس شایسته است که تو به این‌سوی آب بیایی. شما شش هزار نفر هستید و من یک نفر. پیران با اضطراب پذیرفت و به آن‌سوی آب رفت. گیو گرز را کنار گذاشت و شروع به کشتی کردند. گیو حمله برد طوری که پیران گریزان شد و گیو او را با کمند اسیر کرد و بعد لباس او را پوشید و درفش او را به دست گرفت و تا لب آب آمد. وقتی ترکان او را دیدند جلو آمدند و گیو گرز را به دست گرفت و بسیاری را نابود کرد و بسیاری فرار کردند. گیو نزد پیران رفت و خواست سرش را ببرد بنابراین او را با خواری نزد شاه برد. پیران به کیخسرو گفت: تو می‌دانی من به خاطر تو چه‌کارها کردم و اگر آن زمان من نزد افراسیاب بودم سیاوش نمی‌مرد. من بودم که تو و مادرت را نجات دادم. گیو به کیخسرو نگاه کرد که او چه فرمان دهد. فرنگیس به گیو گفت: تاکنون بعد از خدا او ما را از بلایا حفظ کرده است پس او را ببخشگیو گفت: من سوگند خورده‌ام که خون او را به زمین بریزم. کیخسرو پاسخ داد: گوش او را با خنجر سوراخ‌کن تا خون او بر زمین بریزد و سوگندت درست باشد. گیو نیز چنین کرد. پیران به خسرو گفت:بفرما تا اسبم را به من دهد تا برگردم. کیخسرو پذیرفت. گیو به پیران گفت: چرا مثل زنان لابه می‌کنی؟ اگر اسبت را می‌خواهی باید دستت را با بند ببندم و قول دهی که کسی جز همسرت گلشهر بند را نگشاید. پیران پذیرفت. فرنگیس و کیخسرو او را به برگرفته و خداحافظی کردند و پیران راه خود در پیش گرفت.

از کتاب «شاهنامه تصحیح شده» اثر دکتر محمد دبیر سیاقی و برگردان به نثر اثر فریناز جلالی

به این پست امتیاز دهید
دیدگاهتان را بنویسید