دانلود فیلم تگزاس 2

مطالب دسته بندی : داستان کوتاه و بلند

داستانک زیبای نمره ده نقاشی

داستانک زیبای نمره ده نقاشی

داستانک زیبای نمره ده نقاشی

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین!

بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!

مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.

دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود!

پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی

ادامه مطلب / دانلود

…داستان کوتاهی از یک زن با سیاست!!!

داستان کوتاه زن با سیاست!

داستان خواندنی

 میهن فال : زن با سیاست

روزی، یک زن و مردی ماشیناشون باهم تصادف میکنن. بطوری که خودرو هردوشون به شدت آاسیب میبینه.
ولی هردوشون به طرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشینشون پیاده میشن میبینن که ماشیناشون تبدیل به آهن قراضه شده اون خانم بر میگرده میگه:
عه چه جالب شما مرد هستید… ببینید ماشینامون به چه روزی اوفتاده! همه جای ماشینامون داغون شده ولی ما سالم هستیم.
این باید حکمتی (علامتی) از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…

ادامه مطلب / دانلود

…داستان طنز کجا هستید(شتر)؟؟؟

داستان جالب،باحال و طنز:کجا هستید؟

داستان طنز:

میهن فال: مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید.
پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت نوعی از داستان کوتاه است که در آن درس یا نکته‌ای اخلاقی نهفته است.

این درس یا نکته بیشتر در پایان حکایت بر خواننده آشکار می‌شود.

حکایت‌ها معمولاً طوری نوشته می‌شوند که خواننده به سادگی آن‌ها را درک کند.

در ادامه دو حکایت جالب و خواندنی را گردآوری کرده ایم. با ما همراه باشید.

حکایت های خواندنی و پند آموز

حکایت های خواندنی و پند آموز

داستان تاجر و پسر خردسال

روزی از روزها تاجری در یکی از روستاها، مقدار زیادی گندم و جو خرید و گونی ها را در ماشینش گذاشت و می خواست آن ها را به شهر ببرد و به انبار انتقال دهد.

در بین راه از پسری بچه ای سؤال کرد که« تا خارج شدن از روستا چقد راه است و

ادامه مطلب / دانلود

داستان وحشتناک +18

داستان وحشتناک +۱۸

زوجی از «بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال سفر بودند.

زمانی که در« کالیفرنیا» توقف کردند، برای استراحت چادری برگزار کردند.

شبانگاه به خواب رفتند، ولی ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند.

نجوایی مرموز که آنها را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آنها میگفت: «و آنگاه که قدیسان ظاهر میشوند ».

بعد از چند وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت:« زمانیکه در این جا می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی می کنید، به تفنگداران آمریکا بی حرمتی می کنید.»

بعد از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی «فرار» کرد و

ادامه مطلب / دانلود

قصه کودکانه روباه و خروس

قصه کودکانه روباه و خروس

قصه کودکانه روباه و خروس

یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند مرتبه دچار مکر روباه شده بود و هر بار با ترفندی از چنگ روباه در رفته بود.

روزی در بیرون ده مشغول دانه چینی بود که از دور مشاهده کرد روباهی به سمتش بدو بدو می آید.

خروس نتوانست بگریزد و خود را به ده برساند. مجبور به بالای درخت نارون کهنسالی که در آن نزدیکی بود پرید.

روباه پائین درخت آمد و گفت:ای خروس! به چه دلیل تا مرا

ادامه مطلب / دانلود

داستانک شاهین چنگیزخان مغول

داستانک شاهین چنگیزخان مغول

داستانک شاهین چنگیزخان مغول

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.

همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.

شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود.

چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و

ادامه مطلب / دانلود

داستانک جالب بنی آدم اعضای یکدیگرند

داستانک جالب بنی آدم اعضای یکدیگرند

داستانک جالب بنی آدم اعضای یکدیگرند

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت: «ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.»

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:

بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ***که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ***ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ

ادامه مطلب / دانلود

داستانک زیبای سقراط و رمز موفقیت

داستانک زیبای سقراط و رمز موفقیت

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.

سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.

هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.

وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را

ادامه مطلب / دانلود

داستانک شاخه گلی برای مادر

داستانک شاخه گلی برای مادر

داستانک شاخه گلی برای مادر

مردی در راه برگشت به خانه، جلوی یک گل‌فروشی توقف کرد تا برای مادرش که در شهری حدود ۳۰۰ کیلومتر دورتر زندگی می‌کرد یک دسته گل سفارش دهد تا ارسال کنند.

وقتی داشت از ماشین پیاده می‌شد متوجه شد که دختر کوچکی گوشه‌ای ایستاده و در حال گریه کردن است.

مرد از دختر پرسید که چرا گریه می‌کند و دختر جواب داد: «من میخواهم یک شاخه گل رز برای مادرم بخرم. اما پولم کافی نیست.»

مرد لبخندی زد و

ادامه مطلب / دانلود

آیا شما هم روزه هستید؟

آیا روزه هستید

در ماه رمضان چند جوان پیر مردی را دیدند که یواشکی غذا می خورد.
به او گفتند: ای پیر مرد مگه روزه نیستی؟
پیرمرد گفت: چرا روزه هستم فقط آب و غذا می خورم جوانان خندیدند و گفتند واقعا؟
پیرمرد گفت: بلی، دروغ نمی گویم، به کسی بد نگاه نمی کنم، کسی را مسخره نمی کنم، با کسی با دشنام سخن نمی گویم، کسی را آزرده نمی کنم، چشم به مال کسی ندارم و…

ادامه مطلب / دانلود

قصه کودکانه فرشته نگهبان

قصه کودکانه فرشته نگهبان

یکی بود یکی نبود یه دختر کوچولویی بود به نام صبا. صبا کیف مدرسه اش را برداشت و از مامان خداحافظی کرد تا به سمت مدرسه حرکت کنه.

صبا بسم الله گفت و از خانه بیرون رفت.

باد می آمد. باد در را محکم به هم زد صبا دستش را عقب کشید و

ادامه مطلب / دانلود

داستان جالب مورچه بازنشسته نمی شود

داستان جالب مورچه بازنشسته نمی شود

توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان را می چید تا از آنها برای پرورش قارچ استفاده کنند.

کوشا با آرواره های قوی و دندان های تیزش، برگ ها را خیلی راحت می چید و از ساقه جدا می کرد و دوستانش هم آن برگ ها را به لانه می بردند و روی آنها قارچ پرورش می دادند تا همه ی ساکنان شهر از آن قارچ ها تغذیه کنند.

کوشا کارش را خیلی دوست داشت.او یکی از پرکارترین افراد شهر مورچه ها بود.

روزها یکی پس از دیگری گذشتند.کوشا دیگر نمی توانست به راحتی برگ ها را بچیند. او پیر شده بود و آرواره هایش دیگر قدرت و توانایی سابق را نداشتند.

شهردار شهر مورچه ها به او گفت:« تو در روزهای جوانی خیلی خوب کار می کردی و زحمت زیادی می کشیدی؛ حالا بهتر است بازنشسته شوی و استراحت کنی.به جای کارکردن، به باغ برو و گردش کن و از دیدن آسمان آبی و خورشید درخشان و گل های زیبا لذت ببر.»

کوشا جواب داد: «شهردار عزیز، من دوست دارم تا وقتی زنده هستم در کنار دیگران کار کنم. حالا که نمی توانم برگ بچینم، اجازه بدهید به کارحمل و نقل برگ ها بپردازم. وقتی مورچه های جوان برگ ها را می چینند، من برگ ها را برمی دارم و به لانه می آورم. من می توانم برگی را که پنجاه برابر من وزن دارد، با خودم حمل کنم و به لانه بیاورم. از امروز کارم می شود جمع کردن و آوردن برگ ها به لانه برای پرورش قارچ.»

شهردار لبخندی زد و گفت:«آفرین به تو مورچه ی سخت کوش و پرکار! واقعاً کوشا و زحمتکش هستی. حالا که دلت می خواهد کارکنی، من حرفی ندارم.»

کوشا با خوشحالی پیش دوستانش رفت و به آنها در جابه جا کردن برگ ها کمک کرد.او می گفت:« یک مورچه همیشه باید مفید باشد و به دوستانش کمک کند، حتی اگر یک مورچه ی پیر باشد. یک مورچه هرگز بازنشسته نمی شود.

ادامه مطلب / دانلود

۲ داستان پندآموز از نهج البلاغه

نهج البلاغه دارای داستانهای جالب و قابل تاملی است که ما در این نوشتار دو نمونه از آن را انتخاب کرده و تقدیم شما عزیزان می کنیم:

انتقاد شدید از سستی در جهاد

پس از آن که امیرمؤمنان علی علیه السلام به خلافت ظاهری رسید می بایست همه مسلمانان از او پیروی کنند، ولی ریاست و انحرافات نفسانی باعث شد که گروه هایی با آن حضرت مخالفت نمودند.

سرسخت ترین مخالف علی علیه السلام که در همان آغاز بنای مخالف گذاشت، «معاویه بن ابوسفیان» بود، معاویه که

ادامه مطلب / دانلود

قصه کودکانه آقا غوله و بزهای ناقلا

قصه کودکانه آقا غوله و بزهای ناقلا

داستان ما در یک روز سرد، در یک چمنزار سبز و زیبا اتفاق افتاد. سه بز برادر بودند که با هم در یک چمنزار بزرگ زندگی می کردند.یک روز بز بزرگ به دو تای دیگر گفت “خسته شدم از این که هر روز به این چمنزار اومدم، دلم می خواد چمن های اون طرف نهر رو هم مزه مزه کنم.”

برادر کوچکتر گفت “ما نمی تونیم به اون طرف بریم، چون نهر خیلی عمیقه و

ادامه مطلب / دانلود

قصه کودکانه ماجرای یک کلاغ، چهل کلاغ

قصه کودکانه ماجرای یک کلاغ، چهل کلاغ

ننه کلاغه صاحب یک جوجه شده بود. روزها گذشت و جوجه کلاغ کمی بزرگتر شد. یک روز که ننه کلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت: عزیزم تو هنوز پرواز کردن بلد نیستی نکنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری و ننه کلاغه پرواز کرد و رفت.

هنوز مدتی از رفتن ننه کلاغه نگذشته بود که جوجه کلاغ بازیگوش با خودش فکر کرد که

ادامه مطلب / دانلود

داستانک زیبای هنر درست قضاوت کردن

داستانک زیبای هنر درست قضاوت کردن

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که

ادامه مطلب / دانلود
صفحه 1 از 33 123 بعدی 102030...»