نتايج جستجو مطالب برچسب : پیرزنی در قصابی

داستانک پیرزنی در قصابی

داستانک پیرزنی در قصابی

توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: «آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.»

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش. همینجور که

ادامه مطلب / دانلود
css.php