دانلود فیلم تگزاس 2

نتايج جستجو مطالب برچسب : مامان

مامان ها بخونند!

ارتباط بین مادر و دختر

می توان گفت :ارتباط مادر با دختر، از دوران طفولیت مادر شروع می شود  . دوران طفولیت او تعیین کننده دوران طفولیت دخترش است. مادر به دختر آموزش می دهد که درباره خودش چه احساسی داشته باشد، چگونه با موقعیت های تنش زا روبرو شود، چگونه از زندگی اش لذت ببرد و چگونه بر ترس هایش غلبه کند. او به دخترش می آموزد چطور مثل یک خانم رفتار کند، چطور لباس بپوشد. اهمیت اعتقاد به خداوند را بداند و این که چطور روزی از دختر خودش مراقبت کند.

مادر هر آن چه درباره زن بودن لازم است به دخترش آموزش می دهد. مادری می گوید : “پرورش دختر همانند رشد و پرورش گل است ” . شما تمام تلاشتان را می کنید. اگر کارتان را خوب انجام داده باشید، گل تان شکوفه می کند و سپس به سوی زندگی خودش می رود.

همه مادران به طور غریزی این مسئله را می دانند. دوست داشتن دختری که بخشی از شماست، ارتباط مادر و دختر را به گونه ای خاص شکل می دهد. مادران عاشقان همیشگی دخترشان هستند. هیچ کس نمی تواند این موضوع را نادیده بگیرد.

پنج عامل اصلی که مادران باید در تربیت دختران عزیزشان مدنظر داشته باشند :

* مادرباش نه بهترین دوستش

*اجازه بده با رویاهای خودش زندگی کند، او را وادار نکن با رویاهای شما زندگی کند

* زنی قوی و با اعتماد به نفس باش

*همسر خوبی باش، این شمائید که چگونگی ارتباط آینده اش را با مردان شکل می دهید

* آگاه باش که هدف این نیست که برای همیشه مرکز زندگی اش باشی، او را به سوی زندگی مستقل سوق بده.

از همین الان شروع کن. مادری باش که همیشه می خواستی مادرت با تو باشد ، منتظر نشو او هجده ساله شود. اسامی عروسک ها و حیوانات پارچه ای اش را بدان. از او بخواه درباره آنها برایت داستان تعریف کند. خنداندن او اولین کارت خواهد بود. با او غلغلک بازی کن.

 بدان به عنوان مادر ، مهمترین کارت این است که علت گریه اش را بدانی. ببین مشکلی وجود دارد یا تنها خواهان توجه توست. مردان هرگز این موضوع را درک نمی کنند. به او کمک کن نام و نام خانوادگی و نشانی خانه را حفظ کند. این بسیار مهمتر از یادگیری الفباست. گاهی به او اجازه بده خودش مسواک بزند و موهای پدرش را همان مدلی که دوست دارد شانه کند. برای فرستادن او به کلاس های هنری، شنا، ژیمناستیک و… از همین حالا پس انداز کن. هرگز کاری نکن که به عشق بدون قید و شرط تو به خودش شک کند.

 وقتی خودش از عهده انجام کارهایش برمی آید، دیگر آنها را برایش انجام نده، این کار به نفع هردوی شما خواهد بود. هر شب برایش کتاب بخوان. “مهربان بودن بیش از حد لازم” را به او آموزش بده. به او بگو می تواند هر شغلی دلش می خواهد برای آینده اش انتخاب کند. سپس او را برای این که می خواهد هنرپیشه، پزشک یا خانه دار باشد، سرزنش نکن. اگر با مادرت ارتباط خوبی نداشتی، نترس مبادا ارتباطت با دخترت همان طور باشد. هرچه باشد حالا تو اشتباهات آن رابطه را میدانی.

برای زمان صرف شام احترام خاصی قایل شو. همه باید حضور داشته باشند و حرف همه شنیده شود. در تعریف و تمجید از او زیاده روی نکن. تنها در شرایط لازم او را تشویق کن در غیر این صورت تشویق و تمجید معنایش را برای او از دست می دهد.

 با هم به گردش و تفریح بروید، حتی اگر حیاط پشتی خانه ، پشت بام ، یا حتی پهن کردن حصیر در تراس خانه و خوردن شیر و کیک باشد.

 اجازه بده گوشواره هایت را گوش کند و با کفش های پاشنه بلندت راه برود. از همان ابتدا آداب معاشرت را به او آموزش بده و آنها را اجرا کن حتی وقتی که سیزده ساله است.

 به او آموزش بده هر روز صبح با دیدی جدید به دنیا بنگرد. اجازه بده با کامپیوترت بازی کند به این ترتیب هرگز دزدکی به سراغ آن نخواهد رفت. به او آموزش بده پس از اتمام تکالیف یا بازی وسایلش را سر جای خودش بگذارد. گاهی اوقات او را با خودت به سر کار ببر. به این ترتیب او می بیند که چه می کنی. اجازه بده کمکت کند. با این کار احساس مهم بودن می کند. به ذهن بسپار که او همیشه تو را زیر نظر دارد. او می بیند با خانواده ات چطور رفتار می کنی و چطور با مشکلات زندگی روبه رو می شوی.

 هرگز او را وادار نکن بابت خشم تو احساس مسئولیت کند، مگر این که واقعا خودش مسئول آن باشد. این اصل را پایه گذاری کن : ” گریه و زاری ممنوع” .

 توجه داشته باش یکی از مهمترین وظایف تو کمک به او برای کسب احساس هویتش است. باید به او احساس هویت بدهی. به یاد داشته باش وقتی او اعتماد می کند که مادرش در مواقع بحرانی کمکش خواهد کرد، بهتر خواهد توانست از خودش حمایت کند.

 به او آموزش بده غلو نکند و گزافه گویی نکند. به او بگو اگرچه ممکن است گاهی با هم توافق نداشته باشید یا دعوا کنید، اما همیشه دوستش خواهی داشت. از هر لحظه بودن او در کنارت لذت ببر.

 اجازه بده از اشتباهاتش درس بگیرد. به او کمک کن نقاط قوتش را بشناسد و نقاط ضعفش را تقویت کند.

از ابتدا رعایت این سه اصل را برایش مشخص کن:

*چشم غره نمی رود

*در را نمی کوبد

*احترام متقابل را رعایت می کند

 درک کن که برای دختران استقلال معمولا با موهایشان شروع می شود. از خودت بپرس واقعا چقدر مهم است که موهایش چه مدلی باشد.

 مطمئن شو او و پدرش زمانی را با یکدیگر سپری می کنند. آنها به هم نیاز دارند.

تشویقش کن در برابر زورگویی و تهدیدات هم سالانش ایستادگی کند. این کار را از سال های اولیه شروع کن. به او آموزش بده بداند. تنها چیزی که مانع انجام کاری می شود، ترس از این است که نتواند آن را به خوبی انجام دهد. تشویقش کن هر روز یک عمل خوب و پسندیده انجام بدهد. سعی کن شکاف بین نسل ها را به درستی درک کنی.

ادامه مطلب / دانلود

داستان کاملا واقعی

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:   دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی20   کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهوماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت

.اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!پشمم ریخت.داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد  هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدمیه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.نمیتونستم حتی جیغ بکشمماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدمکه بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومدرفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود

ادامه مطلب / دانلود