نتايج جستجو مطالب برچسب : داستان ها

داستان کاملا واقعی

داستان کاملا واقعی

این داستان کاملا واقعی رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

ادامه مطلب / دانلود

داستان آموزنده امروز: استخوان لای زخمداستان آموزنده امروز: استخوان لای زخم

با سلام به همه دوستداران میهن فال . از امروز قصد داریم روزانه یک داستان عاشقانه، آموزنده و یا یک خاطره زیبا براتون قرار بدیم البته در این امر از شما کاربران عزیز تقاضا داریم به ما کمک کنید و داستان یا خاطرات خود را برای ما از طریق ایمیل ارسال کنید تا با نام خود شما در سایت قرار بدیم.

ایمیل قسمت داستان و خاطرات:[email protected]

داستان آموزنده استخوان لای زخم

یک روز قصابی وقتی داشت با ساطور گوسفندی را شقه می کرد یک استخوان ریزه از دم ساطور پرید و به چشمش رفت و درد گرفت.

قصاب دست گذاشت روی چشمش و فورا” دوید و خودش را به مطب چشم پزشکی رسانید چشم پزشک، چشم قصاب را معاینه کرد و فهمید که یک ریزه استخوان در آن است ولی استخوان را در نیاورد و چشم قصاب را دوا زد و آن را بست و گفت: چیزی نیست خوب می شود فردا هم بیائید تا آن را دوباره معاینه کنم و ببینم.

فردا چشم قصاب بدتر شد و دردش شدیدتر گردید ولی باز هم قدری دوا در آن ریخت و از مایع مخصوص چند قطره ای به چشمش چکانید و گفت: نگران نباشید خوب می شود چشم عضو حساسی استو باید تا چند روز مرتبا” در آن این قطره را بچکانیم تا خوب شود طبیب طماع هر روز پول دوا و درمان را می گرفت و استخوان ریزه را از چشم او بیرون نمی آورد و قصاب هم هر روز نیم من گوشت مغز ران برای طبیب بی انصاف هدیه می برد!

این بود تا یک روز که قصاب به طبیب مراجعه کرد و از درد چشم می نالید. طبیب در مطب نبود پسر بزرگش که چشم پزشک خوبی بود به جای پدرش نشسته بود و بیماران را معاینه می کرد، تا استخوان ریزه را در چشم قصاب دید فورا” آن را با انبرک و پنس ظریفی از چشمش درآورد و زخم چشم را دوا زد و درد آن هم ساکت شد و گفت: از امروز چشمتان بهتر می شود اگر باز هم درد داشت یک بار دیگر بیائید تا ببینم ولی اگر فردا بهتر بود احتیاجی به آمدن نیست از همین دوا تا چند روز هر روز سه چهار قطره به چشمتان بریزید خوب می شود.

قصاب رفت و طبیب جوان خوشحال بود که چشم بیمار را علاج کرده و وقتی پدرش آمد پرسید کسی نیامد؟ پسر گفت چرا، آن قصاب آمد و چشمش را دوا زدم و رفت چند روز گذشت دیگر از قصاب خبری نشد از پسرش پرسید با چشم قصاب چه کار کردی؟ که دیگر پیدایش نیست! پسر گفت: پدر جان به نظرم چشمش خوب شده. چون که آن روز با ذره بین من دیدم یک استخوان خیلی ریز در چشمش باقی مانده، آن را درآوردم و دردش ساکت شد و رفت. لابد دیگر چشمش درد نمی کند، چطور شما آن استخوان ریزه ی داخل چشم او را ندیده بودید!؟

چشم پزشک گفت: پسرک ساده! چرا دیده بودم ولی تو آن نیم من گوشت خالص هر روز را که می آورد ندیده بودی؟!

من آن استخوان را لای زخم باقی گذاشتم که تا چند روز دیگر هم گوشت ما مفت و مجانی برسد!

واقعا که بعضی از اطبا این چنینند! و به جای تلاش در بهبودی مریض تا بتوانند او را می دوشند و برایش خرج تراشی می کنند!

ادامه مطلب / دانلود

داستان آموزنده “ مردمان بیمار ”

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
داستان آموزنده “ مردمان بیمار ”

ادامه مطلب / دانلود

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
– ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
– درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
داستان مداد

ادامه مطلب / دانلود

داستان عاشقانه واقعی

این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

ادامه مطلب / دانلود
css.php