تیشرت bnw

نتايج جستجو مطالب برچسب : داستان عشقی

قبل از ازدواج چه بگوییم و چه نگوییم؟!

قبل از ازدواج چه بگوییم و چه نگوییم؟!

«اگر اتفاق ناخوشایند و تلخی در گذشته برای خود یا خانواده‌مان رخ داده باید آن را قبل از ازدواج با همسرمان مطرح کنیم؟»، «اگر مرتکب خطا و اشتباهی شدیم اما آن قضیه فیصله پیدا کرده بهتر است آن را با فردی که قرار است با او ازدواج کنیم عنوان کنیم یا خیر؟»، «اصلا آیا باید درباره مسائل مختلف وارد جزییات شویم یا بهتر است به کلیات اکتفا کنیم؟»، «گفتن و مطرح کردن چه مسائلی ضروری و مهم است؟» اینها همه از جمله سوالاتی است که اغلب افرادی که قصد ازدواج دارند قبل از ازدواج و دوران نامزدی و جلسات آشنایی با آن مواجه می‌شوند.

معمولا افراد از ترس اینکه مبادا فاش کردن این اسرار در آینده برایشان دردسرساز بشود در گفتن و عنوان کردن این مسائل دچار شک و تردید می‌شوند. دکتر تریوه روانشناس، مشاور خانواده و عضو انجمن روانشناسی بالینی ایران در این ‌باره نکات و توصیه‌های کاربردی و مفیدی را ارائه می‌دهد. اگر شما هم در آستانه ازدواج قرار دارید و با چنین شک و تردیدهایی مواجه هستید یا مایلید در این‌باره اطلاعات و آگاهی‌تان را افزایش دهید با ما همراه شوید.

در زمان مناسبی موضوعات را مطرح کنید

نخستین چیزی که در عنوان کردن مطالب خصوصی آن هم در دوران آشنایی با فردی که قرار است با او ازدواج کنید باید در نظر بگیرید انتخاب زمان مناسب است. مسائل خصوصی و مهمی که قصد دارید با شریک آینده زندگی‌تان مطرح کنید بسته به اینکه در چه زمانی مطرح بشود بازخورد متفاوتی را در او ایجاد می‌کند؛ بنابراین قبل از صحبت کردن با فرد مورد علاقه‌تان بهتر است یک الگوی منظم از آنچه می‌خواهید بازگو کنید، در ذهن‌تان ایجاد کنید یا اینکه فهرستی از آنها تهیه کرده، براساس میزان اهمیت و لزوم مطرح کردن، آنها را اولویت‌بندی کنید؛ به عنوان مثال مطرح کردن یک بیماری ارثی خانوادگی در جلسه نخست چندان مناسب نیست.

شاید شما گمان می‌کنید که اگر در همان جلسه نخست این مساله را عنوان نکنید ممکن است طرف مقابل تصور کند که شما قصد فریب دادن او را داشتید اما بهتر است ابتدا معیارهای ازدواج و مسائل مهم‌تری را که لازم است دو نفر بر سر آنها به توافق برسند مطرح کرده و درباره آنها بحث و گفت‌وگو کنید و

ادامه مطلب / دانلود

داستان کاملا واقعی

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:   دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی20   کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهوماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت

.اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!پشمم ریخت.داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد  هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدمیه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.نمیتونستم حتی جیغ بکشمماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدمکه بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومدرفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود

ادامه مطلب / دانلود