فونت جو

نتايج جستجو مطالب برچسب : داستان جک و لوبیای سحر آمیز

قصه کودکانه جک و لوبیای سحر آمیز

قصه کودکانه جک و لوبیای سحر آمیز

روزگاری، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت.روزی که کشاورز مرد، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت. جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند. آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند. اما یک روز صبح، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند.

مادر جک به جک گفت: «برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم.»بنابراین جک به بازار رفت. در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت: «جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی؟»جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد، اما پیرمرد گفت: «اگر امشب این لوبیا را بکاری، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد.»جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و

ادامه مطلب / دانلود
css.php