پی ام اپلود

نتايج جستجو مطالب برچسب : باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 12 – آشتى سعدى با دوست قدیم خود

دوستى داشتم که سالها با او همسفر و هم خوان و هم غذا بودم و حق دوستى بین ما بى اندازه استوار گشته بود، سرانجام براى اندکى سود، خاطر مرا آزرد و دوستى ما به پایان رسید، در عین حال از دو طرف نسبت به همدیگر دلبستگى داشتیم، شنیدم یک روز در مجلسى دو بیت از اشعار ما خوانده شد و آن دو بیت این بود.

نگار من چو در آید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى

چو آستین کریمان به دست درویشان (1)

گروهى از پارسایان نه بخاطر زیبایى این اشعار، بلکه به خاطر خوى نیک خود اشعار ما را ستودند، و

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 9 – تغییر روحیه

شخصى از یکى از عربهاى غیر خالص بغداد پرسید: درباره نوجوانانى که هنوز در چهره آنها مو روییده نشده(وارد بلوغ نشده اند) چه نظر دارى؟ (لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا بتخاشن، فاذا خشن یتلاطف). خیرى در آنها نیست، زیرا تا هنگامى که نازک اندامند، تندخویى کنند و وقتى که سخت انداز و درشت شدند، نرمخویى نمایند.

امرد آنگه که خوب و شیرین است (1)

تلخ گفتار و تند خوى بود

چون به ریش آمد و به لعنت شد

مردم آمیز و مهرجوى بود

(1) نوجوان به بلوغ نرسیده، بی ریش

پینوشت: کتاب آقای «محمد محمدی اشتهاردی»

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 8 – آمدى، ولى حالا چرا؟

در آغاز جوانى چنانکه پیش آید و مى دانى، به زیبارویى دل بسته بودم و عشق نهانى به او داشتم، زیرا حنجره اى خوش آوا و جمالى چون ماه چهارده داشت.

آنکه نبات عارضش آب حیات مى خورد

در شکرش نگه کند هر که نبات مى خورد(1)

از روى اتفاق، کارى ناموزون از او دیدم، بدم آمد، پیوند با او را بریدم و

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 7 – بى اعتنایى یار

دانشمندى را دیدم که به محنت عشق زیبارویى گرفتار گشته بود و راز این عشق فاش شده بود، از این رو بسیار ستم مى کشید و تحمل مى کرد، یکبار از روى مهربانى به او گفتم: بخوبى مى دانم که از تو در رابطه با آن محبوب کار ناپسندى سر نزده و لغزشى ننموده اى، در عین حال براى دانشمندان شایسته نیست که

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 3

پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی

کوته نکنم ز دامنت دست

ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست

هم در تو گریزم ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:

هر کجا سلطان عشق آمد نماند

قوّت بازوی تقوی را محل

پاکدامن چون زید بیچاره اى

اوفتاده تا گریبان در وحل

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 2 – دوستی و توقع

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.

خواجه با بنده پرى رخسار

چون درآمد به بازى و خنده

نه عجب کو چو خواجه حکم کند

وین کشد بار ناز چون بنده

ادامه مطلب / دانلود

حکایت های گلستان سعدی: باب پنجم، حکایت 1 – آنچه در دل نشيند در ديده خوش آيد

حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی‌اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.

و انکه را پادشه بیندازد

کسش از خیل خانه ننوازد

و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو

فرشته‌ایت نماید به چشم، کرّوبی

ادامه مطلب / دانلود
صفحه 8 از 8«... قبلی 678