یکشنبه , 24 ژوئن 2018
خانه / ادبیات و مذهب / حکایت های گلستان سعدی: باب چهارم، حکایت 10 – مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

حکایت های گلستان سعدی: باب چهارم، حکایت 10 – مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامه خود را می‌خواهم اگر انعام فرمایی. رضینا من نوالک بالرحیل.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

حتما بخوانید  حکایت های گلستان سعدی: باب هشتم، در آداب صحبت – حکایت ۱: نیکبخت و بدبخت کیست؟

سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

درباره mohammad

محمد هستم، امیدوارم لحظات خوبی را در سایت ما سپری کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

میهن فال را
دوست دارید
امتیاز دهید: